تاریخ را با همه نیش و نوشهایش ، پاس بداریم.چون تاریخ آینة عبرت است. باخواندنِ تاریخ ازاشتباهاتِ گذشته آگاه میشویم و با هوشیاری بیشتر، درآینده گام بر میداریم. ملتی که از تاریخ گذشتة خود نا آگاه است ؛ ناچار است اشتباهاتِ تاریخیِ خودرا تکرارکند.

هورامان (= اورامان) در آینة زمان

پیشگفتار : در این بخش کوشش شده است تا زنجیره یادداشتهایی تاریخی – فرهنگی ادبی که با هورامان (اورامان ) پیوند تنگاتنگ دارد ؛ از لابه لای نشریات و دستنویسها ، یادداشتها و - سایر سرچشمه های پشتوانه دار،گردآوری شود وبرای غنای بیشتربخشیدن به تاریخ و فرهنگ ِ نیا بوم  دردسترس جویندگان و پویندگانِ کنونی و آینده ، قرارگیرد. در این راستا امیدوارم خوانندگان ویا آنهائیکه ازدرونمایة این نوشتارها آگاهی مییابند ؛ از دیدگاهِ ژرف نگری و ژرف اندیشی ، به داوری بنشینند . وهمواره به هنگام داوری از احساسات وتعصّبات ِ قومی – مذهبی و... به دور بمانند واز شتابزدگی در داوری ، بپرهیزندو، دو فاکتور "زمان و مکان " را که همیشه جزئی از کل فاکتورهای یک روند و رویداد تاریخی – فرهنگی هستند؛ در داوریها یشان بکار گیرند. به آن امید

داوری در مورد رویدادیکه درگذشتة دور یا نزدیک ، روی نموده ، بدون ِ اینکه از زمان ومکان و داده های ِ وقت ؛ یعنی زمینه وبستر و...،آن آگاه باشیم ؛ درست نیست با داده های امروزین (ازجمله اندیشه ، فلسفه ، دانش و تکنولوژی ، جهان بینی و... روز ) به داوری آن بنشینیم. برای نمونه : درست نیست بنشینیم و اینجا و آنجا دادِ سخن بدهیم که آری : صلاح الدّین ایوبی ، کُردِ خوبی نبود ، چون تمام هّم وغم خودرا در راه دین اسلام ونتیجتاً شناساندن و گسترش آن به سودِ وجاهت بخشیدن به ُامّت عرب ، درمنطقه و جهانِ آنروز صرف کرد. و درراه ملت کُرد و جوگرافیای کردستان و شناساندن ِ ملت کُرد به جهانیان وحتا منطقه ؛ کوچکترین گامی برنداشت.

درست اینست که: بنای داوری را در این مورد ویژه ، بردانش و خرد ومنطق استوار سازیم، وفاکتورهای دوگانة زمان ومکان را نیز در پروندة داوری ، وارد کنیم؛ در اینصورت در مییابیم که درآنزمان ( سده های5و 6و7هجری قمری 11و 12و13 م = بخشی ازسده های تاریک )، از ملت و ملیّت در هیچ کجای دنیا خبری نبود . ملت و ملیگرائی (ناسیونالیسم) مقوله ایست که دراین یک دو سدة اخیر ، بوجود آمده است. مکانی را هم که صلاح الدین ایوبی در آن حکمروائی داشته ؛ پهنة گستردة خاورمیانة آنزمان بوده که خاستگاه وجولانگاه دین اسلام بوده و در همسایگی دیوار به دیوارش ، آئین ِرقیب نیرومندِ دیگری بنام مسیّحیت قرار داشته است. وایندو رقیب ِ سرسخت و متعّصب ، هریک سرسختانه به قصد نابودی و از میدان راندن دیگری ؛ سده ها به قتل و ویرانی وریشه کن کردن وغارت وچپاولِ همدیگر مشغول بوده اند. اما آیا درست است که بابتِ قتل فیلسوف بزرگ ونام آور شرق ، شیخ شهاب الدین " سوره به ردی"(سهروردی) بدست ایشان را ؛ که هم میهن و همنژاد و همزبان ِ خودش بود و راستی را که دانش و فلسفة جهان به او مدیون ومفتخر است؛ مورد سرزنش قرار نداد؟ ! زیراکه این جنایت چه آگانه وبخاطر پیشبرد بی رادع و مانع ِ آئین اسلام صورت گرفته باشد؛ و چ از روی نا آگاهیِ صِرف؛ بهیچوجه قابل توجیه نیست . چرا که این گستاخی تاریخی سبب شد که ازآن پس حاکمان و شریعتمداران و دکاندارانِ دین، درکنار هم، قرار بگیرندو مسیر اندیشه و تفکر علمی و فلسفی را در قلمرو اسلام( آئین تسلیم خواه) ، به کوره راههای نیستی و نابودی بکشانند که امروزه آثارِ شوم ِ آن درتمام کشورهای اسلامی ، از خورشید نمایانتر است. تا جائیکه در هر کجای دنیا تروری صورت میگیرد، بلافاصله انگشت ِ اتهام به سوی متولیان ِ"آئینِ تسلیمخواه"، دراز میشود. باشد که نوه های امروز وفردا هوشمندانه تر از همیشه عمل کنند و خرافه پرستان ِ دانش و فلسفه وخرد ستیز را در همه جا رسوا نمایند ونهالهای آبیاری شده با دانش و فلسفه وخرد و اندیشه را ، به درختان تنومندِ آنچنانی تبدیل نمایند که مصداق این سخن موزونِ ناصر خسرو قبادیانی باشند:

درخت ِتو گربارِ دانش بگیرد به زیر آوری چرخ ِ نیلوفری را .

امیدوارم این تنها نمونه ، بتواند گویای آن درخواستی باشد که میخواستم روشن و شفاف ، عرض کرده باشم.

 

 

 

نامه ئی دیگر از منشأت فرهاد میرزا(معتمدالدوله)، بخش نخستین این زنجیره نوشتارها با تاریخ وفرهنگ ِ تقریباً معاصر پیوند دارد . که با برگزیده ای از : منشآت فرهاد میرزا آغاز میشود. این نوشتار رساله ایست گزارشگونه به خامة فرهاد میرزا معتمدالدوله ، والی وقتِ کردستان (1284-1291 هق 1865-1872 م) در مورد به اصطلاح، فتح " نوسود " و قسمتهای دیگری از اورامان (هورامانِ تخت)وموارد دیگرمربوط به عشایر کردستان وسایر امور شخصی.که به وزیر مختار ِوقتِ دربار ناصرالّدین شاه نوشته است. نثرِ آن مسجّع(آهنگین)است . نثری که درآن "معنی" فدای" لفظ" شده . نثریکه درآنزمان نشانة تفاخر واستادی میبود اما خیلی سالها پیش ، مُهرِ"ناباب" روی آن خورده است. خوب پیداست خواندن ودرک آن به همان شیوه و روشی که درآنزمان معمول و مرغوب و عالمانه بوده ؛ اکنون برای فهم و درکِ همگانی ، آسان نیست.

باید دانستکه بکار گیرندگان چنین نثرهای پیچیده ای در آنزمان ، خودرا سروگردنی بالاتر از دیگران میدانستند وتمام افتخارشان این بود که هرچه بیشتر کلمات و عبارات و جملات ِ نامأنوس عربی را بکارگیرند که فهم و هضم آنها در توان همگان نباشد . و از بکارگیری چنین به اصطلاح" صنعتی" ، بخود میبالیدند!!

این نثر را بویژه باخط شکستة نستعلیق وبا بکارگیری درصد بسیار بالائی از واژه ها ، عبارات ، اصطلاحات ، ضرب المثلها و... عربی،آنهم بدون مراعات نشانه گزاری (punctuations )؛ تحویل خوانندگان اندکِ خود میدادند.

من کوشیده ام تا آنجا که ممکن است ؛ با امروزی کردن روشِ نوشتاری آن ، و با بكارگيري نشانه گزاریهای لازمِ امروزی ؛و شرحِ لازم واژه ها ، بدون هیچگونه تصّرفی در متن و مفهومِ اصلی ؛ خواندن ودرک آنرا برای خوانندة امروز، بقدر امکان ، آسان نمایم. بدینمعنی که : واژه ها و ابهامها را هم در پایانِ گزارش ، روشن و به فارسی ساده وامروزی ، معنی کرده ام و جملات عربی رانیز در حد امکان ، همینطور . امیدوارم توانسته باشم با اینکار ، تا اندازه ای از مشکلاتِ نوشتة گزارشگونة فرهادمیرزا که نمونة یک " نثر مسّجع قاجاری" است، کاسته باشم.


( 1)بتاریخ شهرجمادی الاولی ، جناب "حسنعلی خانِ وزیر مختار"

جناب وزیر مختار : مدتی بود که از ملاحظة خط زیبا که از سواد(1) دیدة حور است ، خاصه در قرطاسِ(2) صاف که تابشِ الماسِ شفاف داشت ؛ محروم بود .خوب شد که نامدار نامه (3) ، درآمد؛گفتگوی عروسِ مأنوس مایه ی رُفت و روی حرفهای منحوس شد .و از آمدنِ گروس و بردنِ عروس ، غمها رفته گشت والمها رُفته. انشاءالله ورود و مشهود و مقصد و مقصود ، همه مبارک و مسعود است . نوشته بودید :" بی لطفی بنده امتداد یافت ." حاشا و کلاً که در مهرِخود قصوری(4) و در میلِ خود فتوری(5) نمیدانم . معلوم شد که حضرتِ حسام(5/1) والا مقام و جناب وزیر با احتشام ؛ دام اقبا لهما مدی الاّیام ، تنها قاضی رفته اید ، که راضی برگشته اید . تا ورود کردستان هیچ این داستان نبود و همین کاری که حالا بمبارکی مقصود است ؛ از حمایت من مشهود است.

پس از آن ، نمیدانم چه در پیمانه کردند به یک پیمانه اش دیوانه کردند؟

شما قربِ حضور داشتید و من دور . شما مهجورشدید و من محروم . چه بافتید و چه یافتیدکه همچه شد؟ بقول عرب :" ا ستَنوقَ الجَمَل واستحجر الطین "(6)ولی رمّالان نقطه چین و شانه بینان نکته بین ، که " ملجیان"(7) و" انکیس(8)" حکم از سیلان و تفلیس می کنند و با عوجاج(9) خطوط شانه از امتزاج و خطوط زمانه حدس میزنند ، چنین میگفتند ویحتمل که شما هم خبر نداشتید . گاهی دیة سبعه آلاف و حرف گزاف پیش آمد که این مقتول (10) کلباغی و مخذول(11)غیر طاغی(12) چون صاحب چراست ، دیة او فلس و پشیز نیست . و دمی گفتگوی " مندمی(13) " بمیان افتاد که این گرگهای بی عقل و َهش از اراضی شیرکَش(14) ممنوع باشند و زمانی گرداب موج خطر و استصحابِ(15) فوج ظفر حایلِ(16) ساحل ِ وِداد(17) شد.و یقین بود با آن جریمه ،کلباغی ، کّل یاغی میشد و" مندمی" یکدمی آسوده نمی نشست و در افواجِ صد گانه ، یکی حّق این بندة آستانه است . الحمد الله تعالی از خودتان انصاف دارید که اینکار خلاف است و اینحرف گزاف . وصول این وجه کثیر از قوة این طایفة حقیر خارج است و رفع آن اشرار ، از آن ارا ضی ، بخلاف عهود ماضی(18) است و یک فوج در حضیض(19) و اوج بمن میرسد الحمدالله تعالی امر عروسی و خیر، رفعِ حرفهای بیهود ه و ضَیر(20) کرد . نوبت سِلم و صفا و عشرت ووفا است . کاش وقتی دست بکار میزدید که برای ما هم فراغتی حاصل میشد که از رزم و جیش ، به بزم و عیش میپرداختیم و باین بهانه از صدای ترانه از دور مجلسی میساختیم که گاهی نوبتِ رزم است و گاهی نوبت ساغر.نوشته بودید که :" بی لطفی من به عامة گروسی ها، در نظر ها ثابت است ". واجتَنِبوا قَولَ الّزِوَر .(21)این مگو و هر چه خواهی بگو. مگر سالهای سابق را فراموش کرده اند که درخدمت شما خاموش شده اند.احشامشان بی چون و چرا آسوده و اغنامشان در چرا غنوده . الحمداله تعالی از "گنجی(22)" رنجی ندیده و از " نقدی(23) " بقدر" نَقَدی(24)" زیانی نرسیده .
دور نیست که فرصت نکرده اند که از آسایش ولایت حکایت کنند و از زمانِ ماضی روایت . اِنّ خَیرُالکلامِ قلّ وذّل .(25) باری قالیچة قشنگ ، که نمونهّ فرنگست رسید. خانه آباد ، محّبت زیاد.ماشاءالله در زرنگی تمام هستید که سوغات طهران و مبارکباد فتح اورامان و هدیة اجازة عروس کردستانرا بیک قالیچه و باز یچه ، تمام می کنید . هیهات هیهات ؛ لمّا توعَدون ؟ (26) تا از طرایف(27) تفلیس(28) و ظرایف پاریس و تنسو قات(29) چین و تحف قسطنطین نفرستید ؛ مشکل است که اینکار صورت بگیرد . و کسی این عروس را بر تخت و این تخت را بر بخت سوار کند . تا امین حاجی و آقا عبدالحسین ِ ماچی ، چه صلاح دانند.چو ن حکایت اورامان بمیان آمد خوبست قدری از آن مردمان دیونژاد و وحشیان بد نهاد بنویسم:اين طایفة شریر(30) از برنا وپیر، بخیالِ شوامخ(31) و قلالِ(32) بوا ذخ(33) ، استظهار(34) داشته سالیان دراز به تاخت و تاز عادت نموده یک سال را بخیالِ تغییر حکومت از تدبیرِ خصومت ، آسوده بودند . در معنیِ لطایفِ سخن ،" هدنه علّی وخَن"(34/1 ) داشتند تا اینکه از این خیال مأیوس شده ساختنِ قلعة مریوان ، بحکم" دیوان"(35) که خلاف رأی" دیوان"(36) بود ، بمیان آمد . استحکامِ آن مکان را مایة تزلزل ارکان دانستند و چندی بخیال رفتن قلعه وگرفتن محمد باقر خان و خرابی مریوان افتادند و رفتن مرا به آن سامان ، مایة تقویت آنها دانسته است . محّرک خارج(37) و داخل(38) قوی وآن ابلهان غوی(39) شده غفلتاً آن حادثة کارثه(40) که هیچ زمان و اوان در این ولایت معهود نبود، اتفّاق افتاد . استخلاصِ(41) من درآن میان ، غریب تر از همه بود که در آن تیر باران شاید در آن میانه یکی کارگر شود.

از فضل الهی و اقبال اعلیحضرت شاهنشاهی جستیم و رستیم. و الحمدالله خستیم و شکستیم . فلیس الفرار الیوم ، عاراً علی الفتی اِذا عَرَفت منهُ ا لشّجاعه بالأمس (42) پس از آن واقعه، این ابلهان چنان دانستند که اعلیحضرت قدر قدرت همایون(43)روحنا فدا از انتقام این امر خطیر و اقتحام( 1/43) در این کار کثیر مضایقه خواهند فرمود. وَ اِن لَم یَطفا ها عُقلاء قومِ ، یَکونُ وقودها جُثَث عِظامِ.(44) الحمدالله به غیرت ملوکانه و حمیّت شاهانه لشکر جرّار(45)، به این دیار مأمور فرمودند؛ بِجَیش تضّل الأبلَق حَجَراتهِ بیثرب اُخراهُ و بالّشام قادِمهُ .(46)پس از ورود به سنندج به سلیقه های مستقیم و معوّج(47) هر کسی حرفی میزد و این بنده درگاه که از جانب اعلیحضرت شاهنشاه اختیار سپاه داشت ؛ سه فوج و دو عراّدة توپ و" قو پوز"(قُنپُس) از طرف یمین به "شامیان(48) "و "کَلَوین(49)" مأمور ساخت .

پس از ورود به آنجا ، فوج ظفر که در اواسط ماه صفر رفته بود ، با تفنگچی بانه وسقز و مریوان به آن اردو ملحق شده و به اتفّاق در" تپة شیخ سلیمان" که محاذی دربندِ "کلوین" است ؛ رحل اقامت انداختند و در غّرة ربیع الثانی ، آن جنگ ناگهانی در دربند کلوین اتّفاق افتاد . چون مکان سخت و انبوه از خار و درخت بود ، لشکریان منصور چندان صرفه نبردند، از آنها سیپه (50) وسنگر بود و ، از اینها سینه و پیکر.باوجود این ،از صدمت توپ خایب و منکوب برگشتند. واز طرق مختلفه که تعیین شده بود، بخیالِ شبیخون افتادند.
بعون ربّانی واقبالِ سلطانی، شب 28 ربیع الثانی دوهزار( 2000 ) سوار و پیاده که به کشتن و ، کشته شدن آماده بودند؛ از راه" ویسه" و " مه ره س" ، چون دعای مستجاب ، برآن جبال و هضاب ؛ عروج کردند. وچون بلای نازل ، بر" دزلی " داخل شدند. وبخیال کسی خطور نمیکرد که از آن راه باریک در آن شب تاریک ؛ یکنفر بتواند برود. تا به پیاده وسوار ، و توپِ دشمن شکار ، چه رسد !از صدای شیپور ، آن مفسدین ِ مغرور ، از خواب غفلت بیدار شدند.

چون بجهت عبور از" آب سیروان" اغلب تفنگچیها بطرف لهون رفته بودند؛ وقتیکه از تسخیر دزلی خبرشدند، به هیأت اجماع به عزم قتال و نزاع آمدند.(51)نایرة حرب درآن ، طنین و ضرب اشتعال یافت. زنود از مرافق و رؤس از عواتق افتاد.(52) از آنجمله در خیل ِ عدو "شیخ کدو"(53) و قاتل شیخ عبدالکریم (54)، به دَرَکات ِ جحیم رفت. تا از عون کردگار و اقبالِ شهریار ، شکست فاحش خورده کَاَ نَهّم حمرُ مستَنفَره فرّت مِن قُسوره. (55)تا "حوش و بدرانی"(56) آن بوش ظلمانی را تعاقب کردند و ، آنجارا تصاحب نمودند. ودر آنجا مجال زیست را محال دانسته ، از قهر و زور تا "شهرزور" شتافتند.افواج سه گانه و، تفنگچی سقزی ومریوانی وبانه ؛ دادِ مردی دادند.(57)و2فوج و 3 عراده قوپوز ،از طرف یسار برای جلب نفع وسود؛ و سلب فتنة نفسود(نوسود) ، مأمور نمود. (58)
الحمد اله تعالی ؛ بسلامت رفتند در منزل ِ پاوه . بعضی سخنان ِ یاوه محمد سعید سان نوشته بود که :" 10 نفر تفنگچی در سرِ پل گذاشته ام که تا 10 سال لشکر" سلم وتور" از آنجا عبور نمیتواند بکند. نفخ ِصور مگر کوه اورامان را متزلزل نماید."(59)پل چوبین راکشیده و سنگرهارا بسته ؛ به عزمِ جدال نشسته بودند. لشکر مسعود روز ورود به یورش و شورش ؛ چشمة آب را گرفتند.که اگر آن چشمه به دست لشکر نمیافتاد؛ از بی آبی ، بیتابی داشتند. وشب 21 ربیع ا لثانی "اعتمادالسلطنه "(60) بیخبر مارپیچ سنگر را تا کنارِ رودخانة سیروان برده ؛ صبح که فوج افشار خبردار شد، به غیرت آمده سنگری دیگر بستند و، شناورانِ هردو فوج ؛ از آن طوفان و موج ، احتیاط نکرده از آب به شتاب گذشتند.
سنگرهارا گرفتندکه در حقیقت چون بط از شط وچون عُقاب برآن عَقاب(61) برآمدند. واز دریای سیروان و کوه آتشفشان پروا نکردند. گلولة نارنجک و قوپوز در آن حوالی و حواشی چون ذّرات متلاشی شد. که" بکر "(62) با کید و مکر ، از صدمت ِ گلوله به هوا رفته جزء زمین گردید.روز24 ر بیع الثانی1286هق [ =1867م]تفنگچی هردو اورامان از بام تا شام ، به عزم رزم پیش آمدند. کُلّما اوقدوا ناراً للحرب اطفاء ها الّلآ ،(62) مغلوب و منکوب برگشتند. واللّا هو تّم نورهِ ولوکرهِ المفسدون. (63) یکدسته سربازفوج افشار که در قلة کوهسار سنگر داشت؛ لنگر اقامت و جلادت انداخت وآن مخاذیل(64) شکسته کمان وگسسته کمند ، رو به گریز نهادند وهمگی دانستند که شکستن پل چوبین ؛ چون بستن رخنة مویین است. (65)در آنروز حضار و بدوی برافشار و فدوی تحسین نمود. وبرجوانمردی"علی اکبرخان " و"جوانرودی" آفرین .(66) پس از آن چند روزی برای ساختن پل و یافتن ُسبُل معّطل شده ؛ روز 2 جمادی الاولی باشیپور و بالابان ، به نفسود روان شدند.
در عرض راه" رحمان رجیم " و "عثمان سقیم " پسرانِ " سعیدِ" غیرسعید و شّقی عنید،(67) بجنگ آمدند و به تنگ برگشتند. وپرچم ماه چم در نفسود که پاتخت لهون است، افراشته شد.الحق افواج خمسه(1/67)، سه خارج و 2 خمسه ؛ در خدمت سبقت گزیده اند. اکنون به چراندن وجیره و علیق و خوراندن میره ودقیق واکل انجیر و انار وشرب آبهای خوشگوار مشغولند.(68)آن سرهنگهای جوان در آن اطوار شامخه و انجاد باذخه(69) درند و اقتراع بزقة" شَما "(70) ، کوتاهی نکردند.[!؟]

تا این سرهنگ جوان در این سور وسرور چه کند . و بالفعل همگی از جوان و پیر و صغیر و کبیر، انتظار مراحم بیکران دارند که دریای نوال شاهنشاهی موج گیرد و، موج عطاء اوج پذیرد. (71)یکی نشان بافرّو شأن ویکی حمایل منطقة مماثل(1/71) و یکی خلعت مهر طلعت و، یکی منصب و مواجب بگیرد.(72)"محمد بگ جاف"(73) گفته بود : " که به اتفاق دو اورامان ، دولتین علّیین(74) از عهدة آنها برنمیآیند نمیدانم شاهزاده چه اصراری دارند." الحمداله تعالی دولت علیة ایران ، با لشکر قلیل به این فتح جلیل ونجح نبیل(75) ، فایز و جایز شد. ودر این سرحدات قرون بیشمار ، این قراء مسامرة لیل[افسانة شبانگاهی] و مذاکرة خیل خواهد بود. وساختن قلعة مبارکة شاه آباد مریوان که در اینزمان کمتر از فتح اورامان نیست، با آن وحشت و دهشت که خاص و عام را گرفته ؛ از ساختن و پرداختن ، کوتاهی نکردیم. (76)دیوار قلعه به قطر 3زرع از آهک و سنگ وبه ارتفاع 5 زرع نزدیکست که به انجام و اتمام برسد. وزمان خصب و راحت . همه فارغ البال و رافع الحال بودند که با چینه وخشت از عهده برنیامدند که درآن سرحد برای دولت علیه مایة خجلت خفیه بود. الحمداله تعالی از بختدارای دیهیم و تخت، آن برهان مخصوص و بنیان مرصوص(77) ، ساخته و پرداخته .

امیدوارم که انشاءاللا تعالی ، همین امسال به انجام برسد. که از تأیید پروردگار وباطن ائمة اطهار ، چنان بقعة برانداختیم و چنین قلعة ساختیم. تا دشمنان دین ودولت کورشوند و ؛ دوستان مسرور.فَقَطَع واَبَر القومَ الّذینَ ظَلَموا والحمد للاه رّب العالمین. (78) نامدار(79) یک دو روزی برای جواب معّطل شد. ولی این کاغذ تلافی زمان سابق را کرد. اذن عروسی خواسته بودید ، انشاءاللا تعالی مبارک است. یا یَحیا خُذ ا لعروس بقّوه ، وا لگروس بقِنوه. (80) اینک به رفاقت آقای ناظر، به خدمت میرسد.

هرآن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد.

انشاءاللا تعالی در تهیه و سرانجام باشید. که فصل میزان در عقرب ، میزانِ عیش و طرب است. انشاءاللا شما در وقت خزان ؛ به بهار شادکامی ، کامیاب باشید. نوشته بودید خیلی میل دارید که اگر فراغتی باشد؛ به کردستان بیایید، امسال نوبت شیران گنجه است و میران پنجه. (81) کلیم ، از دستِ بیدادِ که نالی به کشتِ ما ، گذارِ لشکر افتاد ! هروقت تشریف بیاورید، بسته به میل شما ست. ازنواب حسام دام اقباله بحق الّرسول ، مدتیست که خبر ندارم. گویا به "شهرستانک" تشریف برده بودند و من از کثرت مشاغل که آنی غافل نیستم؛کمتر فرصت عریضه نگاری داشته ام . زیاده زحمت است.

-------------- آگاهی بیشتر : درآن سالها البته خبری از جاده ی پاوه- نوسود و پل دوآب نبوده و لشکر مهاجم از راه "پاسگه" به دشه رفته وسپس ازتنها راه عبور ومرور آنزمان " همان = خمان= کوزه های بزرگ آب" به سوی روستای کنونی "هیروی" که آنوقت بوجود نیامده بوده؛ سرازیر شده اند. در همین حوالی بوده که لشکریان از بی آبی در رنج شدید بوده اند .چون از ترس تفنگچیان اورامان که آن سوی رودخانه ی سیروان ،سنگر گرفته بوده اند؛جرات نزدیک شدن به سیروان را نداشته اند. سرانجام چشمه ی موسوم به "کانیچه رمه" را کشف میکنند. همان چشمه ئی که اکنون در غرب ده هیروی قرار گرفته و انارستان نسبتا بزرگ هیروی را آبیاری میکند. ک،ن،


________________________

(1)- سیاهی ، که در اینجا منظور مرکب سیاه بّراق و درخشنده است.(2)- قرطاس : کاغذ (3)- نامه رسان ، پیک ، قاصد(4)- قصور : کوتاهی درامری یا کاری (5)- فتور: کمکاری ، غفلت ، سستی (5/1)- حضرت حسام : اشاره به آقای حسام السلطنه است. و جناب وزیربا احتشام ؛ اشاره به "میرزا سعیدخان" وزیر خارجة وقت است. (6)- زبانزدی است عربی . اشاره به کسانی است که در سخن دیگران میپرند.(7)و(8)- نام دو خانه از خانه های 16گانة" رمل " است.(9)- اعوجاج : کجی ، پیچیدگی (10)- مقتول کلباغی : اشاره به کشته شدن ِ یکنفر از عشایر کلباغی است . این واژه را بیشتر با "گ" میگویند و مینویسند ولی با شرحی که در تاریخ هورامان ، تدوین و گردآوری آقای مظفربهمن سلطانی هورامی و مقدمه و تصحیح و تعلیقات آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی ؛ آمده، باید "کلباغی" درست باشد. (11)- بی بهره از هرگونه یاری ویاوری (12)- طاغی : سرکش ، متمرد . (13)- مندمی = طایفه ئی از ایلات مرادی + تاری مرادی ، دربین سنندج و گروس .(14)- نام روستائی در گروس(بیجار)(15)- استصحاب : همصحبتی ، مدد رسانی (16)- حایل : مانع ، بازدارنده (17)- وداد : دوستی (18)- گذشته (19)- حضیض : پائینترین سطح (20)- ضرر ، زیان (21)- ازگفته های مّزورانه دوری کنید.(22&23) – دونفر از سرکردگان ایل مندمی بوده اند. (24)- نَقَد- نوعی گوسفند است.(25)- بهترین سخن آنست که کوتاه و ملایم باشد. (26)- شگفتا از آن پیمانی که داده بودید؟ !(27)-" طرایف "، جمع طرفه یعنی ناب و نایاب و تازه . تفلیس (تپلیس) ، پایتخت گرجستان . (29)- پارچه و اشیای گرانبها و بیمانند ، کمیاب ، سوقاتی ، ارمغان و... (30)- آقای فرهاد میرزا آنچه از دور وبریهای خود ش در مورد مردم هورامان شنیده ویا درپرونده هاو نوشته های مغرضانه و کینه توزانه ، خوانده؛ بدگوئی و بدنویسی بوده ست . پس باذهنیتی پراز کینه و دشمنی از هورامان و مردمش نام میبرد و احساس ِ همراه با انتقام مضاعف ، تا تحقق این آرمان ، اورا رها نمیکند. میبینیم که او از مردم اورامان به نام "دیونژاد"و"شریر" نام میبرد. این همان اتهّام ناروائی استکه از همان سدة نخستینِ اسلامی ، تازیها و تازی شده ها به یارسانان و پایداران و پایوران کُرد ، بستند - افسانة توراتیی که گویا : "بلقیس" ، همسر سلیمان (پادساه – پیامبر) قوم یهود با دیوان خوابید و نژاد کورد از این همخوابگی نامشروع ، پدید آمد - ؟! این افسانة صددر صد ساخته وپرداخته از آنجا ناشی میشود که ملت کورد در سرزمین آبا واجدادی خود مورد تهاجم وتاخت و تاز بیگانگان قرارمیگیرد ؛ ولی چنان دلیرانه و پهلوانانه از خود و نیا خاکش پدافند مینماید که دشمنان را به ذلّت و خواری مینشاند. این افسانه ی انتسابی به ملت کورد بعدها در جریان کشت و کشتارهای فرقه ئی اسلام (سنه وشیعه) مانند بسیاری دیگر از اهانتهای متقابل ، حتا به منابر و مساجد هم کشیده میشود!! "مارگرتا" یک دخترخانم آمریکائی، تز دکترای خود را اختصاص به پژوهش و بررسی این موضوع داده و اسم کتاب تحقیقی خود را The Children of the Jinn” " یعنی "بچه های جن" گذاشته است. خانم مارگرتا ، برای این پژوهش به کوردستان رفته و ماهها درمیان کردان زیسته و کتاب خودرا برمبنای مشاهدات عینی و آکادمیکی ، به پایان برده و نتیجه گرفته استکه : ملت کورد یک قوم ریشه دار و اصیل آریائی و از نژاد هند و اروپائی است . که پیش از همة اقوام موجود در منطقه ، در سردمین کنونی خود ساکن و شهرنشین بوده است. ایشان اتّهام وارده را بیجا و بی اساس خوانده است. امیدوارم کتاب ایشان روزی ترجمه شود و در دسترس همگان قرار گیرد. (31)- بلندیهای کوهها (33 و32)- قله های بلند(34)- پشتگرمی ( (34/1گردهمائی برای علّتی ، نه برای آشتی . (35)- دیوان = دربار (بارگاه حکومت) (36)- دیو + آن = جمع دیو ، نامیکه فرهادمیرزا روی مردم هورامان گذاشته است. کم نیستند کسانی اندیشه پوسیده که هم اکنون نیز براساس ِ افکار اسلافِ واپسگرا و خرافه پرست خود ؛ کُردهارا آماجِ زخم زبانهای خود قرار میدهند تا بیشتر اثبات کنند که خود از کدام تخمه نژاد دارند. (37و38) – اشاره به مخالفانِ داخلی و کارگزاران حکومت عثمانی در نزدیکی مرزهای کردستان است. که آنوقت پاشایان بابانی بوده اند. (39)- غوی= گمراه (40)- کارثه = فاجعه ، درد واندوه جانکاه . اشارة فرهاد میرزا به رویداد ِ تهاجم تلافیجویانة تفنگداران هورامان است به اروگاه فرهاد میرزا وهمراهانش در نزدیکی روستای" انجمنه" که اکنون از توابع سروآباد مریوان است. سالی پیش از اینواقعه ی هجوم ؛ فرهاد میرزا در یک توطئة ناگهانی ، " حسن سان " حکمران بزرگ هورامان را در مسجد روستای بیلک (بیله) ی نزدیک دریاچة زریبارِ مریوان توسط فراشباشیهایش غافلگیرکرده و ناجوانمردانه کشته بود. بعلاوه برادرانش (مصطفا بگ و بهرام بگ)را نیز پا در زنجیر و کت بسته با تحقیر و شکنجه به سنندج برده و زندانی کرده بود و تلاشهای یکسالة بستگان آنها برای رهائیشان بجائی نرسیده بود . این بود که کاسة صبر فرزندان ، بستگان و اهالی هورامان لبریز شد . لاجرم باردوم که فرهاد میرزا سرشار از بادة غرور و پیروزی گشته بود ، بیباکانه برای بازدید مریوان ، قدم پیش گذاشت ودر اردوگاه بین راه در انجمنه مورد شبیخونِ تلافیجویانه قرار گرفت و اگراز مهلکه اورا فراری نداده بودند ؛ کشتنش حتمی بود. کتابهای تحفة ناصری ، بکوشش آقای دکتر حشمت اللًا طبیبی ، تاریخ هورامان بکوشش آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی ، تاریخ مردوخ و... بتفصیل در اینباره نوشته اند. (41)- رهائی ، رستگاری ، نجات (42)- در کتابها نوشته شده است که فرهاد میرزا پس از آن شبیخون هولناک وآن فرارِ دردناک، تا مدتها این تک بیت عربی را باخود زمزمه و تکرار میکرد تا اندوه این فرار را با سرور آن پیروزی ، از بین ببرد. من برگردانِ فارسی آن تک بیتِ عربیرا در مقاله ئی جداگانه چنین آوره ام: امروز گریز زمیدان ، نه برتو عاراست گر زدیروزت ، دلیریئی در کار است ک. ن. (43)- منظور ، ناصرالدینشاه قاجار پادشاه وقتِ ایران است. (43/1) - بییاکی ، نترسی (44)- اگرخردمندانِ قوم ، این آتش را خاموش نکنند؛ جسم و استخوانِ خودِ آنها هیمةآتش خواهد شد. (45)- آراسته وانبوه (46)- اشاره ئی است به یک جملة مبالغه آمیز عربی به مفهوم اینکه : سپاهی با اسبان ابلق که از مدینه تا شام کشیده شده است. فرهادمیرزا با تبختر تمام میکوشد قدرت ِ لشکرکشی حکومت قاجاررا که گویا گواهی بر حسن تدبیر و توانائیهای شخص ایشان است؛ تا میتواند با یک تشابه روائی- مذهبی برجسته تر بنمایاند. خردگرائی امروز اما ، اولی را که در هرصورت بخاطر خودخواهی و جاه و مقام و ثروت و دارائی است و به غنیمت گرفتن وبالأ خره حقنه کردن عقیده وباورِ مذهبیِ خود به دیگران است را؛ محکوم میکند تاچه رسد به این یکی که نشان از کوته بینی و عدم تدبیر و کم خردی محض است. (47)- کج ، نادرست (48)- شامیان ، آن بخش از هورامان که بیشتر به مرکزیت "ره زاو= رزاب " شناخته شده است. (49)- دربندِ کَلَوِ = کلوین : تنگنای دو کوه بهم نزدیک شده که جادة دزلی – مریوان از آن میگذرد. (50)- سیپه : اینواژ ه ترکی است که از راه نزدیکی و آمیزش مرزی (بابان- اردلان ) وارد شده ودر هورامان بکار گرفته شده است وهم اکنون نیز در هورامان لهون استعمال دارد. روشنگری بیشتر اینکه:" سیپه " را درهورامان برای شکار کبکهای مهاجر ( هنگامیکه از گرمسیر به کوهستانهای سردسیرشاهو برمیگردند)با سنگ مانند سنگر محکمی میساختند. ظریفکاریهائی درآنها بکارمیرفت که کارِهرکسی نبود. یادم میآید که در آخرین ماه زمستان هرسال (اسفند) که مهاجرت دسته جمعی کبکها آغاز میشد ، اهالی هورامان لهون سیپه هارا آماده و پرچین تازه میکشیدند و بامدادان در هوای گرگ و میش و عصرها یکی دو ساعت به غروب آفتاب مانده درآن سیپه ها که " ویارگا = گذرگاه " نامداشت ؛ به کمین می نشستند . این سیپه ها در کمر کوهها قرار داشت . جاهائیکه کبکها پس از پروازهائی که از دور دست داشتند ؛ به آنجا میرسیدند و شکارچیان کمین کرده از سوراخهای سیپه پرواز یا حرکت زمینی کبکهارا به دقت تمام زیر نظرداشتند تا به تیر رس میرسیدند و آنهارا بیرحمانه شکار میکردند. (51)- درجریان این جنگِ نابرابر تحمیلی ، نوسود مرکز حکمرانی هورامان لهون و دزلی مرکز فرمانروائی هورامان تخت بوده است. فرهاد میرزا تمام توان بالفعل نظامی مرکز و همدان و زنگان و قزوین و ارومیه وگروس وکرماشان و کردستان و دیگر نیروهای عشایری محلیرا ، علیه هورامان بکار میگیرد و در دو جبهة هورامان تخت و هورامان لهون ، با تجهیزات موجودِ زمان ، بکار میاندازد. سر فرماندهی ارتش مهاجم هورامان لهون با بیوک خان سرتیپ بوده و سرفرماندهی سپاه مهاجم هورامان تخت به عهدة سعدالدوله .(52)- زنود : جمع زند یعنی بازوها . مرافق : آرنج ها . رئوس : سرها . عئاتق : شانه ها میخواهد بگوید: اندامهای بدن دشمن گوشت ِ دمِ توپها شدند. (53&54) – شیخ کوله که (شیخ کدو) یکی از طبل زنان و مشوّقین تفنگچیان هورامان بوده که پیشاپیش اردو با دو(2) کدوئی که زیر بغل داشته بهم میزده و شعر وآهنگِ حماسی میخوانده و شعار میداده ونیز به گردن هریک از تفنگچیان قطعة کوچکی ازکدوی خشک شده که گویادعائی برآنها خوانده ، میآویخته تا روحیة تفنگچیان هورامان را قوی نگاهدارد. شیخ عبدالکریم دگاشیخانی هم یکی از رابطهای سالخوردة دولتی بوده که مایل بوده بین بگزاده های هورامان و دیوان والی ، با مسا لمت آشتی برقرار شود. امّا در جریان این رفت و آمدها به تحریک خانم حسن سان بوسیلة بهرام میرزابگ پسرعمو و ناپسری حسن سان ، پیشتر در دزلی کشته شده است. فرهادمیرزا ولی ،قاتل این پیرمرد 100ساله را شیخ کدو معرفی کرده است. !؟ درتاریخهای هورامان از کشته شدن بهرام میرزا بگ نیز دراین چنگ ، سخن رفته است.(55)- مانند گورخرهائی که فرار میکنند تا خودرا از چنگال شیر برهانند. (56)- نام محلی است زیبا ونسبتًا مسطح در کوهپایة بین دزلی و دره کی در هورامان تخت. (57)- نامهای سپاهیان دولتی و تفنگچیان ِ عشایری سقز ، بانه و مریوان و...که درآن جنگ علیه هورامان شرکت داشتند. (58)- جبهة دزلی را "یمین= دست راست" و هورامان لهون را "یسار= دست چپ"خوانده و میگوید 2لشکر و 3 – ارابة توپ قوپوز[قنپس] به هورامان لهون اعزام داشته است. (59)- نقل قولی است از محمد سعیدسان که فرهاد میرزا بیشتر بخاطر هم قافیه شدن واژه ها ، درردیفِ "پاوه " ، آنرا "یاوه" خوانده است. آنوقتها پل دوآب وجود نداشته و تنها پل ارتباطی نوسود- پاوه یک پل چوبی بوده که در نزدیکی روستای شیخا (تنگترین نقطة سیروان ) به نام پرد ه به رزی ؛ قرارداشته است. به محل آن پل "پردیوَر یا پرده بَردینه" نیز گفته شده است . پردیوَر خاستگاه و آرامگاه سان سهاک (سلطان اسحاق670-830هق 1270-1400م) میباشد. درواقع"شورای جم بیا و بس " (دیوانعالی یارانِ سان ) بعدها یاران حقیقت یا اهل حق از همین مکان مایه گرفته و تاکنون ادامه دارد. دفاتر پردیوَری و زیور حقیقت از کتابهای منظوم ودر عین حال مقدس اهل حق اند که به زبان گورانی (هورامی)که یکی از جانشینان زبان پهلوانی است ؛ سروده شده اندو مربوط و مسّما به همین مکان هستند. سالها بعداز این جنگِ تحمیلی محمدرشید بگ فرزند شایستة جافرسان پل بسیار محکم و آبرومندی با پایه هائی که از سنگ و گچ و ساروج بوده در روستای شیخا ساخت که پایه های مهندسی واستوارِ آن هنوز باقیست. (60)- مصطفا قلیخان ملقب به اعتمادالسلطنه فرماندة لشکر همدان بوده که درآن جنگ شرکت داشته. (61)- عَقاب : صخرة بلند و برآمده. (62)- منظور "بکربگ" برادر ِ زنِ عبدالرحمان بگ است . (63)- یکی از آیه های سورة مائده است که : " همینکه آتش جنگ را برافروختند؛ الّلا آنرا خاموش کرد ؟! "ولی کی به خانة کی هجوم آورده؟ وآن اللاّ کدام است که پشتیبانِ قاتل و کشتارگر و عارتگراست؟!63/1))- فرهادمیرزا با دستکاری در این آیة قرآن ، ...." المفسدون " را بجای "الکافرون " گذاشته. که یعنی: الّلا نور افشان است، هرچند کافران بد باشند . ما در درازنای 1400 سال ِگذشته بارها و بارها از سوی حاکمان و شریعتمداران و حتا طریقتمدارانِ خودی و بیگانه ، بخاطر باورهای اصیلمان ؛ مورد اهانت و تحقیر قرارگرفته ایم . آخرین آن در همین سال1358خ(1979م) از سوی آقای خمینی بود که خطاب به ملت کُرد گفت : " من میدانستم اینها مسلمان نیستند، حالا فهمیدم که انسان هم نیستند؟!" وبه دلیل همین باور استوار بود که آخوندک مقّلد شیعه ئی را خود از بیجار (گروس) برگزید تا پای منشوری را که براساس فقه شیعة اثناعشری ، بجای" قانون اساسی ایران "نوشته بود ، به نمایندگی 5 میلیون کرد سنی مذهب ؛ مانند دیگر مقلّدان ، با پوششِ ظاهری رای گیری به مجلس به اصطلاح خبرگان فراخواند!؟(64)- مخاذیل : جمع مخذول ، یعنی انسانهای پست؛ خوار . 065) – کنایه از کارِبیهوده است. مانند آب در هاون کوبیدن و.... (66)- حضار و بدوی ، منظور شهری و روستائی است. دراین جنگ علاوه بر فوجهای همدان، ارومیه و افشار (هوشار) و جمعی از لشکر 10هزارنفری حاج قنبرعلیخان سعدالدوله،عشایرجوانرود،کشکی (گشکی) ، باشوکی،و...نیزحضور داشتند . (67)- فرهادمیرزا کوشیده است با بدترین واژه ها ی ممکنِ اسلامی – عربی، مانند: رجیم، سقیم، شّقی وعنید ؛ از"محمد سعیدسان و فرزندانش ،نام ببرد . کینة زهرآلود و ژرفِ وی ادامه مییابد تا اینکه سرِ بزنگاه با مّکاری وفریبکاری آنرا بیرون میریزد. یعنی سان و رحمان بگ و جمعی از همراهان ایشانرا توسط علی اکبرخان ، در قلعة آلانی (جوانرود) ، ناجوانمردانه به قتل میرساند. (1/67)- خمسه : نام پیشین استان زنگان(زنجان) کنونی است که آنزمان شامل زنجان وابهر وطارم(تارم) و ماه نشان و... بوده است.(68)- خمسه : نام یکی از لشکرها که از منطقة خمسه بوده اند. "میره " و"دقیق" به ترتیب ، یعنی : غلّه ، آرد . (69)- انجادِ باذخه : پشته ها ، تپه ها ، بلندیها ( کوههای بلند) . (70)- آتش زدنِ منطقة شَما . شَما نام ِ جنگل و گندمزارو کشتزار مشهوریست که رو به روی روستای شیخا ،(آرامگاه سان سهاک) درکنارِ رود سیروان ، قرار گرفته است. (72و71)- فرهاد میرزا قتل و غارت و آتش زدن و آواره کردن مردم هورامان را با افتخار گزارش میکند و درمقابل آن ، برای کشتارگران و آتشزنان و غارتگران و تجاوزگران ، طلب ِ پاداش از ناصرالدینشاه مینماید. (1/71)- علی اکبرخان پسرمحمد صادق (نوة امان اللاخان بزرگ) اردلان ، پس از پیروزی در این نبردِ نابرابر، سهم شیررا از آن خود کرد. به اینمعنی که مالکیت هورامان لهون را با لقبِ "شرف الملک"ی دریافت داشت. من خوب به یاد دارم که تا زمانیکه هورامان لهون به روال عشایری بود ؛ وارثین علی اکبرخان شرف الملک ، ادعّائی مبنی برمالکیت خود برهورامان ابراز نکردند. اما با آمدنِ نخستین نمایندة کشوری دولت مرکزی به پاوه؛ (1336خ) یعنی آقای مهدی رئوفی به عنوان ِ "فرماندار اورامانات"، ادعای مالکیت بر پاوه ، در دادگاه مطرح شد و اهالی پاوه برای باز پس گرفتنِ مالکیت شهرک خود ، مبلغی پول که از سرشکن کردن آن روی خانوادها ، جمع شده بود، به وارثین علی اکبرخان شرف الملک دادند و رضایت آنهارا جلب کردند و قالِ قضیه کنده شد. علی ... اندکی پس از رفتن فرهاد میرزا ازکردستان ، درسال 1292 هق به نیابت حکومت کردستان منصوب شد. پیش از آنهم در جوانرود مدتها حکومت میکرد. پس از کسب پیروزی در جنگ هورامان ، مدتی برادرش موسا(موسی) خان را به حکومت هورامان لهون گماشت. که مرکزش در نودشه بود. (73)- محمد بگ جاف : بعدها "محمد پاشای جاف " پسر کیخسرو بگ ، از سران نامدار عشیرة جاف است که شخصی کارامد وشایسته بود. از سوی خلفای عثمانی که آنوفت برکردستان جنوبی نیز ،حکومت میکردند؛ به عنوان "پاشائی " هلبجه و توابع آن منصوب شد. پس از مرگ ایشان (1304هق) ، فرزندانش محمود پاشا و عثمان پاشا نیز ، همین عنوان را داشتند. طاهربگ و احمد مختاربگ جاف(شاعرانِ نامدار هلبجه) از نواده های محمد پاشای جاف هستند. (74)- حکومتهای وقتِ ایران و عثمانی مورد نظر بوده است. (75) – پیروزی بزرگ (76)- اشاره به ساختمان و نوسازی قلعة مریوان است . (77)- مرصوص : استوار ، محکم (78)- آیه ئی از سورة انعام : قومیکه ستم کرد؛ بریده و از جا کنده شد .سپاس برای پروردگار جهان. (79)- پیک ، نا مه رسان (80)- قِنوه: ورزش (81)- گنجه : زادگاه نظامی شاعرنامدارکرد پارسی گوی . بخش(3) به دنبال خواهد آمد.

 

 

هورامان (اورامان) درآینة زمان          (۳)

 

در این بخش بازهم بطور مستقیم درگذرگاهِ تاریخِ معاصر ، به جنگِ نابرابرِ دیگری برمیخوریم که  رضاشاه پهلوی، علیه روال عشایری” هورامان لهون” داشته است.   این جنگ در دیماه  سال ۱۳۱۰ خورشیدی (۱۹۳۱م)درزمان حکمروائی” جافرسان پسر محمد سعیدسان “بر هورامانِ لهون ،  اتفاق افتاد. در این داستان نوشته شدة  مستند به  نثر ونظمِ  اشخاص نامداری چون : سپهبد احمد امیر احمدی ، سپهبد حاجعلی رزم آراء ؛ و روشندلِ بسیار نازک طبعِ پر ارجی چون “  میرزا فتح اله فهیم ” ، با گوشه ئی دیگر از تاریخ هورامان  آشنائی بیشتری پیدا میکنیم.   شاعری روشندل بنام” میرزا فتح ا له فهیم (؟-۱۳۱۹خ) “از اهالی روستای زالوابِ (شله ) سنجابی”، این رویداد را در قالبِ اشعار حماسی فارسی بسیار روان و رسا با امانتداری تمام ،در قالب یک گزارش مستند تاریخی  ریخته که جنبه های  ادبی آن نیز قابل تأمل وتحسین وشایستة  ثبت در تاریخِ هورامان  است  .

بهمین دلیل من آن جنگنامة تاریخی – ادبی را  در اینجا آوردم .

(۱۹۶۳م) یادداشت کرده ام.  از آنجائیکه آگاهی از دیگر جنبه های اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و جوگرافیائی  مکانهای  دیگر  هورامانات نیز برای نسلهای آینده ضروری است؛ لازم میدانم پیش از پرداختن به بیان رزمنامه، در رابطه با چگونگی اوضاع واحوال اینمنطقه در  دوسالیکه در دولت آباد و ولدبگی و قبادی بودم  ، اشاره ئی گدرا داشته باشم. . گزارشی عینی و آزمونی که  میتواند آئینة تمام نمای بُرهه ئی از زمان باشد.

زنده یاد سید رضا هاشمی(شهیدی) انسانی وارسته وادب دوست و مهربان بود. ازخرده مالکین روستای تَمتَمِ روانسر و آنزمان ساکن همانجا بود.           در سالهای ۱۳۴۲-۱۳۴۳خ که من برای دایرکردن دبستان دولت آبادآنجا رفته بودم، با روانشاد” سید طاهر سید زادةهاشمی ، مالک وشیخ بزرگِ دولت آباد ، آشنائی اندکی از چند سال پیشتر بطور تصادفی پیدا کرده بودم.وهمین مختصرآشنائی ، در شکستن ِ بن بست دایر کردنِ “دبستان دولت آباد”  که آنزمان در حّد خود ، حکم هفتخوان رستم را برای ادارة آموزش و پرورش اورامانات،  پیدا کرده بود؛ مرا یاری کرد تا به هدف گشایش دبستانِ مورد نظر ، برسم.  روانشاد سیدطاهر هاشمی “درزمینة فرهنگ و ادب ، به راستی یکی از گنجینه های دانش بود.  بویژه در زمینة خط و زبان وفرهنگ فارسی، کُردی وعربی.

من بعدها  از راه ایشان  با سید رضا شهیدی و بسیاری دیگر از شخصیتهای نامدارِ منطقه، افتخار آشنائی پیداکردم .از ایشان درمورد سرایندة روشندل ” فهیم ” که باایشان رفت و آمد و مکاتبه داشته ؛ پرسش نمودم. میگفت : ازهمان سالهای کودکی براثر بیماری آبله که یکی از بیماریهای شایع آنزمان بود؛ بینائی خودرا از دست داده است. واین درست است که هنگامی کسی یکی از حسّهای خودرا از دست میدهد  ؛ برمیزان توانائی حسهای دیگرش افزوده میشود. درمورد میرزا فتح اللا فهیم ، اینپندار کاملاً درست بود . او به دلیل نابینائی ، سوادی نیاموخته بود . اما به زبانهای کردی و فارسی ، در کمال  درستی و انسجامِ کلامی و دستوری ، شعر میسرود . و این براثر افزوده شدن بر میزان هوش و حافظه اش بود.

در آنزمان شاهنامه خوانی (فارسی وکوردی) در دیواخان(دیوانخان = دیوانِ خان)، یکی ازسرگرمیهای بزرگِ ، بزرگان قبیله بود . فهیم در جلسات دیوانی و شاهنامه خوانی شادروان “خدامروتخان سنجابی (سنگاوی) ” همواره حاضر میشده وهوش و حافظة پرتوانتر خودرا برای ُسرایش اشعارِ مستقلِ خود ، بکارگرفته است. آقای محمد علی سلطانی در کتاب  “حدیقة سلطانی ج ۲ ” در پاورقی برگ۱۶۸ از جمله نوشته است که : “نسخة منحصر بفرد این اشعار [منظور ۱۰ هزار بیت کوردی است]درکتابخانة شادروان محمد خان بختیار فرزند مرحوم حسینخان سالار ظفر در تهران موجود بود …”

آنسال (۱۳۴۲خ) که ۸ ماهی ازاعلام” اصول ششگانة انقلابِ سفید”که ، بعدها به”انقلاب شاه وملت” نامبردار شد؛  میگذشت . بودم. (۵ نفر پیش از من رفته بودند و ناکام برگشته بودند !) من ششمین آموزگاری بودم که برای انجام این مأموریت ِ ناکام مانده ، فرستاده شده بودم.       آنسالها آقای رشنوادی (نیک روش ) رئیس آموزش و پرورش اورامانات بود. وآقای مرّوتی که گویا از نواده های همین خدامروتخان سنجابی  باشد، نمایندة آموزش و پرورش روانسر بود. ایشان هم جوان پاک نیت وبیریا وکوشنده ی درستکاری بود.

تا پیش از اعلام اصولِ  انقلابی ششگانة محمد رضاشاه، که نخستین و مهمترین آنها” اصلاحات ارضی ” بود؛ مالکین روستاها که با القاب ِ ” خان ، بگ ، آقا ، شیخ ، سیّد و…) از آنها نام برده میشد ؛ مخالفِ سرسخت دایر شدن دبستان در روستاهای تحت مالکیتشان بودند. بهمین دلیل یا آموزگار را به دهات راه نمیدادند ویا اگر به خاطر مصلحتِ خود ،آنهم با دوراندیشی زیاد آموزگاری را در دهات خود میپذیرفتند، میبایستی آن آموزگار دربست درخدمت مصالح مالک ده میبود واز “رعیّت”دوری میجست .   مثلاً بیشتر معلم سرِخانة بچه های مالک میشد تا آموزگارِ بچه های اهالی روستا ، وکوشش تمام میشد تا با روستائیان قاطی نشود وبسیاری از اینقبیل تمهیدات !؟

دولت آباد  دهها سال بود که مالکیتش از راهِ اسلافِ سید طاهر ، به ایشان وخواهرو برادرانش رسیده بود.که شجرةخانوادگی خود را به  سادات برزنجی(برزنگی)مرتبط میدانستند.تقریباً همة اعضای خانوادة آنها از دیر زمان از عالمان و دینمداران بودند. برای آگاهی بیشترِ تاریخی  درمورد کردان بارزنگی (برزنگی= برزنجی ) باید به تاریخ ساسانیان تأ لیف دکتر کریستن سن دانمارکی ، برگردان بسیار استادانه شادروان رشید یاسمی مراجعه کرد.    سان سهاک نیز از همین زنجیرة بسیار بلند برزنگی است. همینطور اردشیر بابکان ، سر سلسلة دودمان ساسانی.

درجریان یکی از نشستهایِ شبانه در تکیة ایشان(روانشاد سید طاهر هاشمی) که طبق معمول گفتگو از اخبار و رویدادها ی روز میشد؛ گریزی به درون سیاستهای تاریخی  زده شد .آنشب سیدطاهر دو داستان را در پیوند تنگاتنگ با هورامان برایم بازگو کرد. که بد نیست در اینجا  به کوتاهی یکی از آنها را نقل نمایم:  سید طاهر با لبخند ملیحی که به هنگام سرِحال بودن برلب میداشت ؛ گفت : (نقل به مضمون) ، میدانی که ما با هورامیها نسبت خویشاوندی نزدیکی هم داریم ؟ پاسخ دادم نه . چطور مگر؟  فرمود : زمانیکه  فرهاد میرزا معتمدالدوله والی کردستان ، علی اکبرخان حاکم وقت جوانرود را دستور داد که محمد سعید سان و اورحمان بگ ِ پسرش را در یک حیلة معمول ناجوانمردانه ، در قلعةآلانی (جوانرود) به قتل برسانند؛ و علی اکبر خان هم اینکاررا کرد،  پیروزخان که همسر محمد سعیدسان بود و تا آنوقت خود بسیاری از فریبکاریها و دروغها و وعده های خلافِ  دستگاه والیگری را شاهد شده بود  ؛  از بیم جان و شرف و ناموس خود ، پناه به تکیة شیخ بابا رسول (پدر بزرگ سید طاهر) میبرد وخودرا عقد کردة   ایشان مینمایاند.

تا اینکه آبها از آسیاب میافتد و رستم سان پسر کوچکتر محمد سعید سان و پیروزخان ، در هورامان لهون با تمهیدات و وعدة تمکیناتِ بیشتر ، مستقر میشود. واین عُلقه و همدلی ما با هورامان از این راه استوارتر شده است.

***

در دولت آباد یک مدرسة دینی علوم قدیمه بود که اهم هزینه های آنرا خانوادة سید طاهر وخواهرو برادرانش ، پرداخت میکردند.  ملا مجید نَدری ، که ازاهالی دولت آباد بود ؛ تنها مدرّس این مدرسه بود. ملا مجید با تجّدد و نوگرائی ، هیچ میانة خوبی نداشت .  او رادیو وتلویزیون را حرام میدانست . اما حتا “طلبه های ایشان “( اعم از مستعد و سوخته )، این بخش از طرزِ تفّکر اورا قبول نداشتند.   سید طاهر علیرغم ناخوشنودی ملا مجید، بدون رادیو وموج عوض کردن، زندگی نداشت.

من گاهی برای شنیدنِ تفسیر قرآن و احادیث ، در جلساتِ مستعدین در مکتبخانه ئی که ملا مجید آنرا   اداره میکرد؛  شرکت میکردم. در دوسالیکه در آنجا بودم ، رابطة بسیارخوبی با شاگردهای مستعد ایشان پیدا کرده بودم . آنها بسیار خواهان فراگیری دانش مدرن شده بودند که درمدارس دولتی تدریس میشد.  ومن در امر  تهّیه و دردسترس قراردادن کتابهای اندک ِخودم وآوردن کتابهای مورد درخواست  برای آنها ، کوتاهی نمیکردم.  سوخته ها هم یکی پس از دیگری طلبه خانه را رها کردند و به دبستان آمدند . منهم از آنها آزمایش قّوه میگرفتم و درکلاس مربوطه ثبت نام میکردم.

در دوسالیکه(۱۳۴۲- ۱۳۴۳ خ) در دولت آبادماندم ، بامشاهدات عینی خود دریافتم که بازار طلبه خانه بشّدت رو به کسادی گذاشت و دیگر سوخته ئی حاضر به رفتن به طلبه خانه نبود واین درحالی بود که همةی روستاهای نزدیک به دولت آباد بچه های خودرا پیش من به دبستان تازه تأسیس میفرستادند. ناگهان  متوجه شدم که به تنهائی از عهدة اینهمه شاگرد بر نمی آیم. بعلاوه شمار زیادی از پدر و مادرهای روستاهای اطراف نیز   به من مراجعه میکنند و درخواست آموزگار و دبستان برای دهشان دارند. (نارابی ، بانچیا ، کَره ،کانی چه رمه ،گومشتر، ماخوشین  و…) .

من شرحی برای شخص رئیس آموزش وپرورش پاوه (آقای رشنوادی ) نوشتم و درخواستِ” اعزام سپاهیان دانش ” برای روستاهای” ولدبگی  و  قبادی ” کردم. آقای رشنوادی به این درخواستِ من نه تنها پاسخ فوری ومثبت داد؛ بلکه وظیفة سرپرستی و استقرارسپاهیان دانش راکه گُراگر میفرستاد ؛ در روستاهای منطقه در حکمی که زیر عنوانِ “سرپرستی دبستانهای قبادی و ولدبگی ” برایم نوشته بود؛ به من سپرد و برای دستیاری خودم در دولت آباد نیز ، یک آموزگار فرستاد.بااین اقدام واقعأ سریع و انقلابی، تقریباً تمام روستاهای واجد الشرایطِ دبستان در مدت زمان اندکی ، از نعمت دبستان بهره مند شدند.

و این بزرگترین اقدام فرهنگی خزنده ای بود که میتوانست غیر مستقیم روحیة مالکین منطقه را تضعیف کند تا کشاورزان بتوانند درد دلهای فروخوردة  چندین دهسالة خودرا بروز دهند.لازم است گفته شود : تا پیش از ۶ بهمن ماه ۱۳۴۱خ (اعلام اصول ششگانة شاه وملت)، روستائیان ایران که آنوقت بیشینة جمعیت کشور را تشکیل میدادند؛ ” رعیّت”خوانده میشدند.رعّیت به معنی نوکر و فرمانبردار و زیردست و ..است که زیر فرمان واوامر ونواهی ِ کسی به نامِ”مالک یا  ارباب”، حرکات و سکناتش شکل میگرفت!!

اصل یکم انقلاب سفید این بود: “الغای رژیم ارباب – رعیّتی”. وازآن تاریخ نه واژة مالک ماند و نه رعیت. وغائله ی خردادماه ۱۳۴۲و نیز توطئة ۲۱ فروردین همانسال در کاخ مرمر علیه محمد رضاشاه؛ و …            دیگر درهمین راستا ،  بویژه علیه دو اصل انقلاب شاه وملت(ا صلاحات ارضی و آزادی زنان) ، رویداد !!

آقای رشنوا دی رئیس آموزش و پرورش اورامانات، یک کُرد حقوقدان ِپر دانش وآزمون، واهل ایلام بود. ولی چون پیشینة چپگرائی داشت، بقول معروف از ریسمان سیاه و سفید میترسید ! شاید بهمین خاطر بود که برای هرگامی که برمیداشت ؛ به نظر میآمد که دارد  ، بیش از حدلازم،دور وبر را میپاید!

ایشان با پرورانیدن اندیشة دورکردنِ من از محیطِ شهرِ پاوه، که با من سرِ سازگاری نداشت ؛ درواقع در پیِ به کار بستن تجربة کاری خویشتن هم بود.   با اینکار در واقع با یک تیر ،  دو نشان را میزد: – اول اینکه کادرِ سنتی مشغول در کانونِ خانوادگی ادارة آموزش و پرورش پاوه را که بومی شده و ریشه دوانده بودند، عجالتاً راضی میکرد تا کماکان به روش سنتی خود کارِ ستادی را عهده دار باشند؛  تا براثر گذشت زمان، بیشتر به اوضاع و احوال آگاهی  پیداکند ؛ وسپس تغییرات لازم را به دلخواه، در روندِ آموزش و پرورشِ منجمد شدة اورامانات ، بهوجود آورد.

زمانیکه در دبستان ضیائی که دوست وهمشاگردی و همکار دیرینم آقای راغب احمدی مدیر آن بود؛ سمت آموزگاری وکتابداری دبستان را داشتم . هستة رویش کتابخانه ئی را با همکاری راغب وابتکاروپیشنهادمن کاشتیم .در کنار اینکار کوششهای فرهنگی دیگری هم صورت میگرفت که برای جامعةفرهنگیانِ آنروز پاوه ،قابل هضم نبود. از جمله انتشار یک روزنامة دیواری به نام “آتشکده = آتشگاه “که انگیزة انتشار آن پرداختن به تاریخ و جوگرافیا و اعلام(نامهای خاص و وجه تسمیة آنها) و فرهنگ و ادب گورانی بود .

که همین راهم روا ندیدند و درهمان شمارة اول ، متوقف کردند!؟ نو آوری در جامعه ئی که بافتِ سُنتی – عشایری دارد، بسیار کار مشکل و پردردسری است که کار هرکس نیست ولی من آنوقت سر پرشوری داشتم وبی تفاوت از کنار فساد و نابسامانیها نمیتوانستم  به آسانی بگدرم. آنزمان تنها لیسانسیة اورامانات خودآقای رشنوادی بود. وشمار همة دیپلمه ها از انگشتان دو دست فراتر نمیرفت . اما به اصطلاح ” شاه آباد” یها ، تا آنوقت سهم شیر را در آموزش و پرورش اورامانات دارابودند. این آموزگارانِ شاه آبادی فرایند طرحی بودند که برای پاسخگوئی فوری به نیازهای سریع کادر آموزشی مناطق عشایری-  روستائی غرب استان کرمانشاهتهیه شده بود.بدینترتیب که :

دارندگان گواهینامة ۶ – ابتدائی میتوانستند سالی دوبار از راه سهمیه بندی شهرستان مربوط ِ خود  ، در دانشسرای عشایری شاه آباد غرب دردوره های ۶ ماهه فارغ التحصیل شوند و بلافاصله در روستاها بکار گمارده شوند. این البته داروی مسکن وموقتی میتوانست باشد ولی هرگز شفابخشِ آنهمه دردهای مزمنی نبود که اورامانات درگدرگاه  تاریخ پر نشیب وفراز خود با آنها دست وپنجه نرم کرده  بود .

ناگفته نماند که با گدشت زمان شماری از این شاه آبادیها ئی که بیش  از ۶کلاس درس خوانده بودند همت به خرج دادند و مدارک تحصیلی بالاتری را در حین خدمت آموزشی خود گرفتند. گروهی هم  به سبب سن و  سال بالاو … نتوانستند ادامة تحصیل بدهند ودرهمان حد کلاس ۶ ابتدائی باقی ماندند. رویهمرفته آموزگارِ شاه آبادی برای اورامانات در آن برهه ، ” نیازِ زمان  “بود. اما هرچه بود شمار اندک دیپلمه ها نمیتوانستند از جهت طرز تفّکر و روشهای کاربردی حرفة آموزگاری ، بابرخی از  شاه آبادیها ، همسوئی و همخوانی داشته باشند. بویژه آموزگاران تربیت شده در دانشسراهای مقدماتی وکشاورزی.

و من یکی از آن ناهمخوانها بودم که مخالفِ کار ستادی(اداری) آنها بودم .- دوم آقای رشنوادی آن جُربزه و دانش و توانائی لازم را دروجود من کشف کرده بود که مأموریت گشایش دبستان دولت اباد روانسر را برایم رقم زده بود. چگونگی گشایش دبستان دولت آباد۱۳۴۲خ        حکم مأموریتم را برای گشایش دبستان دولت آبادِ روانسر اواخر مهرماه ۱۳۴۲خ  از آقای رشنوادی رئیس  ادارةآموزش و پرورش اورامانات ، گرفتم و خودم را بیدرنگ به نمایندگی آموزش و پرورش روانسر که آنزمان آقای مروتی عهده دار ادارة آن بود؛ رساندم. آقای رشنوادی در زمینة ضرورت ایجاد دبستان در دولت آباد و مشکلات و سنگ اندازیها در راه آن؛ با آقای فرماندار (مهدی رئوفی) گفتگوی لازم را کرده بود و قول هرگونه همکاری وهمیاری را از ایشان گرفته بود. بر اساس همین زمینه چینیها بود که بمحض اینکه من جلو در نمایندگی آموزش وپرورش روانسر از اتوبوس پیاده شدم؛ آقای امیر سیف الدینی بخشدار روانسر را در دفتر نمایندگی با آقای مروتی دیدم که با پنج نفر ژاندارم مسلح ، چشم به راه ورود من بودند. اینجا بود که اهمیت قضیه بیشتر برایم روشن شد.

فاصلة روانسر تا دولت آباد با ماشین نیمساعت بود .ساعتی از نیمروز گدشته بود که با دو جیپ نظامی  ۸ نفری  حرکت کردیم ویکراست در انتهای جاده که به تکیه  وخانة سید طاهر هاشمی ختم میشد؛ از ماشینها  پیاده شدیم. معمول بود که اهالی ده با دیدن ماشینهای دولتی خود را به آنها میرسانیدند. پس از دقایقی ماهم متوجه مردان و کودکان زیادی در اطراف خود شدیم که کدخدا علی اعظمی ونیز کدخدا رسول در میان آنها بودند. آقای امیرسیف الدینی پیرمردی بود میانقد، که سری کم مو داشت . پالتوی بلند میپوشید وچوبدستی خراطی شدة بلندی بدست میگرفت .

میگفتند : هرکسی خلاف میلش رفتار میکرد، مورد ضرب وشتمش قرار میگرفت. ایشان کدخدا علی را دنبال جناب سید طاهر فرستاد. تا سید طاهر بیایند، آقای مروتی و آقای بخشدار ، یکی پس از دیگری درمورد دبستان و یک کلاس درس سخن گفتند و درخواستِ  همکاری و همراهی اهالی را کردند. اما از طرز پاسخگوئیهای اهالی که میگفتند ” جای مناسبی برای کلاس درس در روستا وجود ندارد؛ ما اینجا خودمان یک مدرسة دینی داریم و…” به آسانی میشد پی برد که اهالی برای بیان مافی الضمیر خود، بهیچوجه صادق نیستند. آقای بخشدار هم روی کسی دست بلند نکرد !

همین وقتها جناب سید طاهر سید زادة هاشمی با قامتی افراشته وچهره ئی پر شکوه با موهای بلند سر ، بالباسی روحانی وشال سبزی بر کمر، بر روی سکوی  ایوان تکیه ، نمودار شد.ما ۸ نفر و اهالی گرد آمدة ده، همچنان در میدانچه ، سرگرم بگو بشنوها بودیم .ناگهان همة نظرها متوّجه حضور جناب سید طاهر شد. سلام وتعارف  و احترامات  معمولِ متقابل بجا آمد و سپس سخن از ضرورت گشایش دبستان در دولت آباد بمیان کشیده شد که شاهد بودم آقای سید طاهر چهره درهمکشید ونتوانست خشم خودرا فرو خورد. آقای امیر سیف الدینی میکوشید که با نرمش وبلی قربان گفتن جناب سیدطاهر را متقاعد سازد که افتتاح ایندبستان خواست آقای فرماندار رئوفی است و گریزی از اجرای دستور ایشان نیست ولی جناب سید طاهر اصرار میورزید که : آنها داری یک مدرسة پرپیشینة دینی هستند که خرج و هزینة آنرا خانوادة آنها بعهده دارند و گشایش هرگونه مدرسة دیگری در دولت آباد ، کار بیخود  وبی بهره ئی خواهد بود .

نیمساعتی این دور و تسلسل باطل ادامه یافت تاسرانجام  اهالیِ هنوز رعیّت و  بیسواد و زخم خوردة  همة سده های تاریک ِ ملوک الطوایفی ؛ پای سخنان ِتند وجّدی و مصّرانة جناب سید طاهر، مبنی بر عدم ضرورت تأسیس دبستان در دولت آباد را با گفتن عبارت ” به ڵێ قۆربان= بلی قربان”، مُهرتأیید گداشتند.  ظاهراً این نتیجه گیری هرچند تحقیرآمیز برای نمایندگان ِ فرمانداری وآموزش و پرورش اورامانات ؛ توجیهی  نه چندان منطقی داشت؛ اما در مجموع مأموریت  کاملاً شکست خورده ئی را درصورتجلسه ئی که فی  -المجلس تهیه شد و نمایندگان اهالی و جناب سید طاهر و نمایندگان فرمانداری و آموزش وپرورش اورامانات امضاء کرد ه بودند؛ به نمایش گداشتند !!

پس از تهیه وامضای صورتجلسه ، هنگام بدرود گفتن به همدیگر ،فرارسید . پیش از خدا حافظی به آقای مروتی گفتم که من امشب اینجا میمانم . گفت : اشکالی ندارد .  تا این لحظة آخر جناب سید طاهر هیچگونه پیشینة دهتی از من را بخاطر نداشت . منهم فرصتی نیافته بودم که دقایقی از سابقة آشنائی اندکی را که در دیدار کوتاهی که چندسال پیشتر در آرایشگاه آقای میرزافتح اله نقشبندی در کرمانشاه ، باهم داشته بودیم ؛ یادآوری کنم. در لحظة ظاهراً خدا حافظی، آخرین نفری بودم که با آقای سید طاهر خداحافظی میکردم.

همینکه به ایشان نزدیک شدم؛ با لبخندی بر لب ، به زبان ِ کردی سورانی سلامی گرم و فروتنانه به ایشان دادم و درحین دست دادن ؛ سابقة دیدار آنروز را در دهن ایشان زنده کردم. تبّسم و چهرة باز ایشان نشان داد که روز آشنائی را  که دقایقی باهم در بحثهای ادبی –  فرهنگی  غرق بوده ایم؛ بخوبی به یاد آورده است.همراهان آمادة برگشتن بودند. فقط چشم به را ه  بودند تامنهم پیش آنها برگردم. آقای سید طاهر پیشدستی کرد وگفت  : ” تو نرو امشب پیش ما بمان باهم گپی ادبی مزنیم.” فوراًً پدیرفتم و رفتم با همراهان بدرود گفتم و آنشب تا دیروقت باهم نشستیم وگفتیم وهمدیگررا درک کردیم .

جناب سید طاهر پیش از برگشتن از تکیه به خانه ؛ به من گفت : ” برگشتن را فراموش کن . فردا به مردم ده میگویم بچه هایشان را برای ثبت نام بفرستند و فکر خانه ئی برای خودت وکلاسی برای مدرسه هم ؛ به عهدة من ” همینطورهم شد . من فردای آنروز  کارم را در دولت آباد آغاز کردم . اما هیچگاه جویا نشدم که آیا گزارش من روی  پرونده رفت یا صورتجلسه ی کدائی؟!

*******************************

رزمنامه ی ههۆرامان  – دیماه ۱۳۱۰ خ

سفررضاشاه به کرماشان وجویاشدن وآگاهی یافتن ازحال وزندگی مردم منطقه ودر پایان ،     دادن دستور آماده شدن برای حملة جّدی به اورامان که  آنزمان   زیر فرمانروائی جافرسان پسر حمه سعید سان لهونی بوده است.همانطور که خواهد آمد، بنا به نوشتة ویراستار کتاب خاطرات رزم آراء ، دیدار رضاشاه از کرماشان ؛ مهرماه ۱۳۱۰ خ – بوده . حال آنکه اردوکشی در دیماه رخداده است.(۱)

***********************************************

رزمنامة هورامان (اورامان)  دیماه ۱۳۱۰ خ

 

نخستین بنام خداوند پاک                     خداوند پروین و بهرام و خاک

خداوند جان و جهان و سپهر                  خداوند دانش  فَر و کین و مهر

اگرچه مرا درجهان رنج داد                    به پاداش ، طبع ِ سخن سنج داد (۲)

“دری رابحکمت ببندد خدای                 به درهای دیگر شود رهنمای “

گناهم ببخش ، ای شه دادگر                 زچون و چرا گفتنم ،  در گذر !

در این داستان ، هوش بخشم توئی          فکندم چواین مهره، نقشم توئی

من این نغز بازی ،   بپایان برم                زشاهِ جهان ، گنج ِ شایان برم

چه گنجی بود ، بهتر از داد او                 حرامست باده  ، ابی یادِ او

بده ساقی آن آبِ آتش  بمن                  بگردون بر آرم ، درفش ِ سخن

بمستی سرودی ، بآوای رود  (۳)             بگویم ،  دهم پهلوی را درود

جهاندارِ درویشدل و، کَی نژاد                 سرشته بمهر و به فر و به داد

به تخت آفریدون، به آورد شیر                به آتش توانا ، به گفتن دلیر

از آن می بیاور ز رخشنده ماه                 بنوشم به یاد لبِ  پادشاه

همه شهر ایران پر از داد اوست               دل و هوش مردم،پر از یاد اوست

بده ساقی آن می ، چو لعل ِ یمن             گشایم درِ بوستانِ سخن

زشاه جهان و ،    زنام آوران                    بسنجم(۴) بگویم ، یکی داستان :

پی  دادخواهی سرافراز شاه                  برآمد جهانجوی از  بارگاه ،

به رسم و به آئین کیخسروی               همی رفت شاه گَوان(۵) پهلوی

خراسان و تبریز و مازندران                    چوشیراز شهری بود باستان ؛

به هرسو خرامان شه دادخواه                  نوازش همیکرد   بر بیگناه

بیاراست ایران ، چو باغ  بهشت               درو تخم مهر و عدا لت بکشت (۶)

گزارش به کرمانشاه[چون] فتاد               همیکرد با مردم خویش داد ؛

ز میران لشکر بپرسید شاه                     زشهر و دبستان و نظمِ سپاه

بفرمود کاین غرب ایرانزمین                   چگونه بود، مردم و زارعین  ،

همه کامرانند یا شور بخت                     چه گویند از این پادشاهی و تخت

دلِ مردم از داد من  چون بود                 پر از مهر و شادی ویا خون بود ،

بگو راست باید ، فسانه مباد                   کژی ننگ باشد بر ِ مرد ِ راد (۷)

به پاسخ ورا  رزم آرا  بگفت                 که شاها خِرَد ، با روان تو جفت ،

جم و آفریدون به سان تو شاه                 نبودند هرگز  چنو داد خواه

جهان شهریارا ، در این ملک جم             ستمگر بمرد و ستمکش خرم

جهان از بد و  بدکُنش   آرمید                دل رعیت از ، دادِ شه پر امید  .(۸)

ولی پادشاها ،   یکی دیو مرد !  (۹)          نیندیشد از روزگار نبرد  ،

چو دو منزلش کوه خارا بود                   یکی لشکر از خویش دارا بود ،

چو هفتاد پور و نبیره وراست                  سواران و گنج و تبیره وراست ،

بسی گنگ و سنگر به هر تیغ کوه            مسلح و راو خویشتن با گروه

ورا نام “جعفر سلطان ” بود                   یکی اژدها مرد میدان بود . (۱۰)

نگهدار ایران ترش کرد روی                   از این بد گَهر گفت ، چندین مگوی

به یزدان و فرمان نیکان سرا                   به مهر و به ماه و به روشن خورا ،

بباید دراین ماه آذر  ورا                        نه لشکر بماند ، نه گنج و سرا ،( ۱۱)

زشاه جهان  رزم آرا ء شنید                   تو گفتی زمین را به دم در کشید

چنان سخت آورد پیشش نماز                به خاک اندر آمد ، سرِ سر فراز

بدو گفت ای شاه فرخنده پی                 نگهدار ایران و دیهیمِ  کی ،

به نیروی جان آفرین کردگار                  برآرم از آن “کُرد” یاغی دمار

به فّر تو شاها ، به شمشیر تیز                  نمایم من اورا یکی رستخیز

رضاشاه پس از این تمهیدات و گفت و شنودها  که با فرماندهان لشکری در بارة حمله به هورامان لهون داشت ، راه بازگشت به سوی تهران را درپیش گرفت و رزم آرا  باشتاب هرچه بیشتر به تکاپوی نبرد   و آماده کردن  مقدّمات جنگ ،  مشغول شد  .

چو شاه جهانفر و،    نامجو                     زآنجا سوی تخت ، بنهاد رو

وزین سو جوان رزم آرا دلیر                    یکی لشکر آراست بر سانِ شیر ،

به یاور بفرمود کای پر هنر                     هشیوار سالارِ  آهن جگر

برو سر فراز بکردار دود                         برِ کوهِ آتش ، ویا ژرف رود (۱۲)

نه اندیشه کن هرچه آید به پیش             جوانا به شمشیر و بازوی خویش

بجنگ آیدت  شیر یا اژدها                     زتیغ تو باید  نگردد رها

چنان کن بشمشیرِ زهر آبدار                   همان بر” د ئین دژ “، اسفندیار

یاور ارشد سلطنه کمر جنگ میبندد وبا  یکانهای زیر فرماندهی خود ، در دم رهسپار اورامان لهون میشود. رزم آراء تقریباً تمام گروهانهای ابوابجمعی هنگ کرمانشاه را که توانائی و صلاحیت جنگ دارند، بفرماندهی سرگرد دولتشاهی ؛ از راه روانسر ، به هورامان لهون مبفرستد.

چو بشنید سالار فرخ نژاد                      بمردی کمر بست و بازو گشاد

یل تیغ زن ، مهتر تند خوی                   جوان شاهزاده بُد و نامجوی

دلیر یاور گُرد دولتشهی                        به لب اندر آمد ، بفرماندهی

خروش تبیره ، فغان نظام                      زنالیدن بوق ، شیر از کنام  ،