هورامان (= اورامان) در آینة زمان قسمت دوم - کیومرث نیک رفتار
رزمنامه ی اورامان -سفررضاشاه به کرماشان وجویاشدن وآگاهی یافتن ازحال وزندگی مردم منطقه ودر پایان ، دادن فرمان آماده شدن برای حملة جّدی به اورامان که :آنزمان زیر فرمانروائی جافرسان پسر حمه سعید سان لهونی بوده است.همانطور که خواهد آمد، (1)- نا به نوشتة ویراستار کتاب خاطرات رزم آراء ، دیدار رضاشاه از کرماشان ؛ مهرماه 1310 خ – بوده . حال آنکه اردوکشی در دیماه رخداده است.
رزمنامة هورامان (اورامان) دیماه 1310 خ
نخستین بنام خداوند پاک خداوند پروین و بهرام و خاک
خداوند جان و جهان و سپهر خداوند دانش فَر و کین و مهر
اگرچه مرا درجهان رنج داد به پاداش ، طبع ِ سخن سنج داد (2)
"دری رابحکمت ببندد خدای به درهای دیگر شود رهنمای
گناهم ببخش ، ای شه دادگر زچون و چرا گفتنم ، در گذر
در این داستان ، هوش بخشم توئی فکندم چواین مهره، نقشم توئی
من این نغز بازی ، بپایان برم زشاهِ جهان ، گنج ِ شایان برم
چه گنجی بود ، بهتر از داد او حرامست باده ، ابی یادِ او
بده ساقی آن آبِ آتش بمن بگردون بر آرم ، درفش ِ سخن
بمستی سرودی ، بآوای رود (3) بگویم ، دهم پهلوی را درود
جهاندارِ درویشدل و، کَی نژاد سرشته بمهر و به فر و به داد
به تخت آفریدون، به آورد شیر به آتش توانا ، به گفتن دلیر
از آن می بیاور ز رخشنده ماه بنوشم به یاد لبِ پادشاه
همه شهر ایران پر از داد اوست دل و هوش مردم،پر از یاد اوست
بده ساقی آن می ، چو لعل ِ یمن گشایم درِ بوستانِ سخن
زشاه جهان و ، زنام آوران بسنجم(4) بگویم ، یکی داستان :
پی دادخواهی سرافراز شاه برآمد جهانجوی از بارگاه ،
به رسم و به آئین کیخسروی همی رفت شاه گَوان(5) پهلوی
خراسان و تبریز و مازندران چوشیراز شهری بود باستان ؛
به هرسو خرامان شه دادخواه نوازش همیکرد بر بیگناه
بیاراست ایران ، چو باغ بهشت درو تخم مهر و عدا لت بکشت (6)
گزارش به کرمانشاه[چون] فتاد همیکرد با مردم خویش داد ؛
ز میران لشکر بپرسید شاه زشهر و دبستان و نظمِ سپاه
بفرمود کاین غرب ایرانزمین چگونه بود، مردم و زارعین ،
همه کامرانند یا شور بخت چه گویند از این پادشاهی و تخت
دلِ مردم از داد من چون بود پر از مهر و شادی ویا خون بود ،
بگو راست باید ، فسانه مباد کژی ننگ باشد بر ِ مرد ِ راد (7)
به پاسخ ورا رزم آرا بگفت که شاها خِرَد ، با روان تو جفت ،
جم و آفریدون به سان تو شاه نبودند هرگز چنو داد خواه
جهان شهریارا ، در این ملک جم ستمگر بمرد و ستمکش خرم
جهان از بد و بدکُنش آرمید دل رعیت از ، دادِ شه پر امید .(8)
ولی پادشاها ، یکی دیو مرد ! (9) نیندیشد از روزگار نبرد ،
چو دو منزلش کوه خارا بود یکی لشکر از خویش دارا بود ،
چو هفتاد پور و نبیره وراست سواران و گنج و تبیره وراست ،
بسی گنگ و سنگر به هر تیغ کوه مسلح و راو خویشتن با گروه
ورا نام "جعفر سلطان " بود یکی اژدها مرد میدان بود . (10)
نگهدار ایران ترش کرد روی از این بد گَهر گفت ، چندین مگوی
به یزدان و فرمان نیکان سرا به مهر و به ماه و به روشن خورا ،
بباید دراین ماه آذر ورا نه لشکر بماند ، نه گنج و سرا ،( 11)
زشاه جهان رزم آرا ء شنید تو گفتی زمین را به دم در کشید
چنان سخت آورد پیشش نماز به خاک اندر آمد ، سرِ سر فراز
بدو گفت ای شاه فرخنده پی نگهدار ایران و دیهیمِ کی ،
به نیروی جان آفرین کردگار برآرم از آن "کُرد" یاغی دمار
به فّر تو شاها ، به شمشیر تیز نمایم من اورا یکی رستخیز
رضاشاه پس از این تمهیدات و گفت و شنودها که با فرماندهان لشکری در بارة حمله به هورامان لهون داشت ، راه بازگشت به سوی تهران را درپیش گرفت و رزم آرا باشتاب هرچه بیشتر به تکاپوی نبرد و آماده کردن مقدّمات جنگ ، مشغول شد .
چو شاه جهانفر و، نامجو زآنجا سوی تخت ، بنهاد رو
وزین سو جوان رزم آرا دلیر یکی لشکر آراست بر سانِ شیر ،
به یاور بفرمود کای پر هنر هشیوار سالارِ آهن جگر
برو سر فراز بکردار دود برِ کوهِ آتش ، ویا ژرف رود (12)
نه اندیشه کن هرچه آید به پیش جوانا به شمشیر و بازوی خویش
بجنگ آیدت شیر یا اژدها زتیغ تو باید نگردد رها
چنان کن بشمشیرِ زهر آبدار همان بر" د ئین دژ "، اسفندیار
یاور ارشد سلطنه کمر جنگ میبندد وبا یکانهای زیر فرماندهی خود ، در دم رهسپار اورامان لهون میشود. رزم آراء تقریباً تمام گروهانهای ابوابجمعی هنگ کرمانشاه را که توانائی و صلاحیت جنگ دارند، بفرماندهی سرگرد دولتشاهی ؛ از راه روانسر ، به هورامان لهون مبفرستد. چو بشنید سالار فرخ نژاد بمردی کمر بست و بازو گشاد
یل تیغ زن ، مهتر تند خوی جوان شاهزاده بُد و نامجوی
دلیر یاور گُرد دولتشهی به لب اندر آمد ، بفرماندهی
خروش تبیره ، فغان نظام زنالیدن بوق ، شیر از کنام ،
پر از بیم دل ، لرز لرزان زجای همی رفت برسانِ گُمکرده رای
به پیش سپه اختر پهلوی زبرق هوا....................................؟
زتومبیل و عراده بینی همی سیاره بسان فلک .....................؟ (13)
جوان یاور گرد فرّخ سوار همی رفت تا زانسوی کارزار
سپه را زهامون برِ کوه بُرد وزانجا یکی مرزبان بود کُرد (14)
دلیر پورِ جعفر، سلطان بُدی بجنگ، آتشِ تندِ سوزان بُدی
اردوی یاور دولتشاهی پس از طی مسافتی به میدان نبرد ، به سنگر و استحکاماتِ بگزاده های اورامان لهون ، نزدیک میشود . فرماندهی عالی رزمندگان هورامان لهون ، با محمد رشید بگ فرزند ارشد و فرزانة جافرسان بوده است.
چو بشنید آوای شیپور و بوق جوان را بجوشید خون در عروق
به لشکر چنین گفت سلطان پور شد از ما دژم ، چرخ ِ گردان و هور (15)
درختی نشاندم ، که تا روزگار بود، بردهد نیزة آبدار (16)
بد آمد از این راه یاغیگری کنون خورد باید ، غم خود سری (17)
ولی لابه گفتن ، نیاید بکار به مردی برآرم ، زدشمن دمار (18)
چو گیو حمله آورد مرد جوان بسی پشتگرم ، به "اورامیان "
کزان تند بالا بسان پلنگ برفتند یاغیگران با تفنگ (19)
کشیدند صف، بر سر ِ کوهسار همی برفروخت ، آتش کارزار
وزانسوی یاور بیاراست هنگ سپه را بفرمود ، فرمان جنگ
زمین از سواران منصور فوج (20) برآمد بکردار دریا به موج
زبارانِ شستی و، بانگ موزیک زدو سوی لشکر دما دم شلیک
صفیر گلوله ز فریاد بوق (21) همی گوش کرد ،تراق و تروق
زدود شنیدر هوا تار گشت (22) بخون دشت یکسر ، چو گلنار گشت
به هر سنگری کشته و خسته بود درِ مهربانیِ جهان بسته بود .
همی گشت یاور فراز و نشیب بروها پر از چین و دل پر نهیب
یکی بانگ بر زد بیاران ِ خویش که ای شیر مردان ، قدمها به پیش
بفرمان سردارِ لشکر پناه به موج اندر آمد ، چو دریا سپاه
به هرسو روان جوی خون از تفنگ شده خاک مر جان و، گلنار سنگ
غریو شنیدر ، چو ابر بهار شده لرز لرزان ، همی کوهسار
ازآن سو بغرید سالار کرد که ای شیرمردان با دستبرد ؛
اگر ما گریزیم در این رزمگاه به " شمشیر" و"پاوه"درآید سپاه
به یزدان نه ناموس ماند نه زر نگوید زبان و همی گوش کر
بریزند خون ِ جوانان ما شود تیره گون ، بخت ِ تابانِ ما
به آوازِ او لشکر کینه کوش برآمد بکردارِ دریا بجوش
ازآن تند بالا بسوی نشیب برفتند یاغیگران ، پر نهیب
شلیک گلوله بسان تگَرگ تو گفتی قضا کرده اعلان مرگ
پراکنده مغز و جگر چاک چاک هَژبران به زخمِ گلوله هلاک (23)
به هامون بسی،کشته افتاده بود زمین لاله از خون آزاده بود
غریوانِ شَستی و، بانگ سپاه (24) شده لرز لرزان ، همی رزمگاه
بسی نوجوان بخت برگشته بود همانا گلوله ورا کشته بود
میانجی یکی برآمد پدید بَرو دامن ِ کوه ، یکسر سپید (25)
زباریدن برف و باد و تگَرگ مجّسم بچشم جوانان ، مَرگ
دو لشکر دل از جان گشته ستوه یکی سوی هامون، دگر سوی کوه(26)
رُخ از جنگ وکینه همی تافتند بمنزلگه خویش بشتافتند
چو خورشید تابان به مغرب رسید شب و اختر و ماه آمد پدید
چو دیبای رومی درخشان سپهر زپروین وزهره ، زناهید و مهر
دژم یاورِ گردِ دولتشهی کهی گفت بهتر بوَد ، از مهی (27)
خوشا عارفانِ قناعت گزین نه با کس همی جنگ جویند نه کین
بگیتی من ایکاش ، بودم فقیر نه یاور که در دامِ پاگون اسیر .(28)
نخفت و نیاسود لختی دلیر همی راز گفتی ابا چرخ پیر
سپهرا بسی دل زبیداد تو پر از خون بود چون کند یاد تو (29 )
چنین تا برآمد ، خور از کوه قاف (30) جوان یاور آمد برِ تلگراف .
یاور(سرگرد) دولتشاهی در سپیده دم یکی از روزهای اوایل دیماه 1310خورشیدی ، در گریوه( سریاس) پس از سپری کردن شبی سرد وپر از دلهره و هراس ، در زیرِ کولاک برف و بورانِ معروفِ دیماه گریوه، نومیدانه نبردِ خونینی را که روزگذشته با تفنگچیان هورامان به سرکردگی " محمد رشید بگ " فرزند خردمند و فرزانة جافرسان ؛ به پایان آورده ، ازراه بیسیم و تلگراف ، به رزم آرا فرماندة هنگ که هنوز درستاد فرماندهی خود درکرمانشاه بوده ؛ گزارش میکند. سپهبد رزم آراء درخاطراتش در اینمورد مینویسد:
چون من یک وقایع مهمی را پیشبینی میکردم،دستور دادم کلیة واحدهای قابل استفادة هنگ منصور، گروهان به گروهان به طرف روانسر حرکت نمایند.وپس از چند روزی از آنجابرای انجام مأموریت خود ، به جوانرود بروند . به همان قسمی که پیشبینی کرده بودم، اکراد در قوری قلعه(گه وری قه لا)جلوی ستون اعزامی را گرفته وزد وخوردی شد.
بمحض آنکه من جریانات را به تهران گفتم ،تهران با تشدّد جواب داد که چرا خودشما در شهر مانده وادارة قسمت را عهده دار نشده اید؟
فوری بطرف ستون حرکت وفرماندهی ستون را شخصاً عهده دار شدم." رویة81 خاطرات سپهبد رزم آراء .
رزم آراء در ادامة همین موضوع مینویسد:
پس از زد وخوردی در" توا نه بُری"[ظاهراً منظور"تةوه نة برِيَ ، باشد.که زنجیره ایست از صخره سنگهای قرار گرفته ،بین سریاس - قشلاق. به اینگونه زنجیره کوههای پست در کردی "بره یا برگه میگویند ] مجبور به توقف شده وتقویت کافی از تهران خواسته شد. در ضمن چون گزارشاتی مبنی برخیال حملة غفلتی به خطوط تیپ کردستان ونظریاتی که برای خلع سلاح آنهابود ، رسید ؛ لذا گزارش جامعی به تهران داده شد. ناگهان تلگرافی از تهران آمد که :
شمااز فرماندهی خلع وتسلیم دادگاه میشوید. فرماندهی را به ارشد ترین افسران تحویل وبه تهران حرکت کنید." !
منهم بدون آنکه روحیة خود را از دست بدهم،به کار خود مبادرت وجریان امر را باز گزارش نمودم. مجدداً تلگرافی رسیده تاکید در حرکت من کرد. شبانه قسمت را به ارشد ترین افسران تحویل و حرکت کردم. ولی در بین راه تلگراف دیگری رسید که من مورد عفو واقع و باز به فرماندهی ستون منصوب وامر شده بود که انتظار ارتش فقط از عملیات ستون شما میباشد. واز طرف کردستان انتظاراتی نیست. در ضمن از"هنگ بهادر" یک آتشبارتوپخانه و چند طیاره هم برای همکاری ما رسید." به نقل از رویة 82 خاطرات واسناد سپهبد حاجعلی رزم آراء چاپ تهران
. سپهبد احمد امیر احمدی که خاطراتش به کوشش آقای غلامحسین زرگری نژاد زیر عنوان " خاطرات نخستین سپهبد ایران ؛ چاپ و منتشر شده ؛ در رویة 394 زیر تایتل :نیمه شبی شاه مرا احضار کرد ؛ درهمین رابطه مینویسد:
با اینکه معمول رضا شاه این بود که از غروب استراحت و رفع خستگی میکردند؛یک شب زمستانی که دیر وقت هم به منزل آمده بودم؛ گفتند: شاه احضارکرده است . ساعت 11 شب بود که با ترس و لرز به دربار رفتم . وقتی به دربار رسیدم؛ پیشخدمت گفت: " مدتی است اعلیحضرت در انتظار شما هستند. " گفتم : " عرض کنید که حاضر است." پیشخدمت رفت و در حدود بیست دقیقه طول کشید که بازگشت. در این بیست دقیقه صدگونه تخیل و تفکر کردم . وحّتی از اینکه برخلاف معمول ، پیشخدمت خیلی دیرآمد؛ تصور کردم که اشخاصی را قبلاً برای کشتن من آماده کرده اند، وچون دیر آمده ام ، رفته اند و حالا دوباره با تلفن آنهارا خواسته اند. این فکر هم برایم آمد که ممکن است در اتاقهای بالا، تهیه می بینند که تا وارد شوم دستگیر و نابودم کنند .وبازفکر میکردم که معطلی برای اینست که سرلشکر بوزرجمهری را با تلفن خواسته اند و منتظرند بیاید ومرا تحویل اوبدهند که به باغشاه ببرد و صبح تیرباران کنند. در این اندیشه ها بودم که پیشخدمت آمد و گفت: بفرمائید .
من در حالیکه خونسردی خودم را از دست داده بودم، از پله ها بالا رفتم و همینکه وارد اتاق شدم ؛ شاه عبائی به قامت رسای خود[روی دوش] انداخته ودر اتاق قدم میزدند
. اعلیحضرت باصدای بلند و خشم آمیز گفت:
به این علیشاه ِ پدر ... و این رزم آرای مادر ... گفته بودم از کردستان و کرمانشاه بروند و جعفرسلطان را سرکوبی کنند.. حالا خبر داده اند که کار برعکس شده و جعفرسلطان آنهارا سرکوبی کرده ؛ بطوریکه جنازة 200 نفر سرباز زیر برفها مانده است.
باید طوری بروید که پیش از طلوع آفتاب از قزوین رد شده باشید.وجبران این شکستهارا بکنید.
حقیقت اینبود که من با سابقه ئی که در بین بود ،مصلحت ندیدم که بگویم باکدام قوا بروم . زیرا قوای کرمانشاه و کردستان که شکست خورده بود.فقط گفتم : " اختیار دارم که هرچه مقتضی بود بکنم و از عشایر محل استمداد جویم؟
شاه گفت : " بروید وهرچه لازم است ، عمل کنید." خااطرات نخستین سپهبد ایران ،
احمد امیر احمدی ، به کوشش غلامحسین زرگری نژاد ، رویة 394 ، موئسسة پژوهش و مطالعات فرهنگی؛ تهران.
از زبانِ" فهیم "سرایندة روشندل میشنویم:
درآنجا بُد اندر میان سپاه سخنگو یکی مرد با دستگاه (31)
حکیمان روشندل و هوشیار زرعدِ غُرنده ، زبرق و شرار
بفکر و به دانش هنر پیشگان زباد و هوا آفرید آنچنان
ز ده منزلی تا به یک ماه راه چون آمد قرین دور، زین دستگاه
ابی سیم سخن گفت و پاسخ شنید به دانش نگر تا چه آرد پدید !(32)
به هرشهر و دولت ، همه پادشاه فراوان بُدندی از این دستگاه
سخن با سرِ" فوج منصور" گفت که از ما هنرها ، شد اندر نهفت (33)
تو خود دیده ای مردی و جنگ ِ من همان حملة تند و آهنگ ِ من ،
به رزم دلیران ، هُژبری بُدم به ده تیرو بازو ، چه ابری بُدم ،
زکلکم زدی چون گلوله صفیر همانا گذر کردی از پشت شیر
کنون توسن بختِ من لنگ شد دلم تیره از کار این جنگ شد (34)
فراوان زهردو سپه جنگ ساز سرآمد براو روزگاری دراز
ز باریدن برف واز تند باد نظامی بسی جان به خواری بداد (36)
یکی چاره بنما تو داناتری به تدبیر و دانش تو اولا تری (اولیتر)
چو آمد به سرهنگ این آگهی بگفتا در اینکار من فرهی ؛
نبینم ، ندانم که تدبیر چیست براین دانش کُرد ، باید گریست !؟
که لعنت بر این مرد کوهی نژاد دهد عمر ایرانیان را به باد .
زهرسو اگر کشته آید کسی زیانش برِ شاه ایران بسی
چنو بی بها خون جنگی نظام به ایران چرا ریخت ، نی ملک ِ شام !؟(37)
سرهنگ رزم آرا (فرماندة هنگ کرمانشاه) ، پس از شنیدنِ گزارش یاور باقرخان ارشد سلطنه ، و اظهار نظرهائی که شنیدیم؛ بلادرنگ با رضاشاه تماس میگیرد وایشان را بطور واقع درجریانِ امر نبرد سخت با "جافرسان" قرار میدهدوکسبِ دستورات لازم را از ایشان مینماید. ودرست به دنبال دریافت این گزارش استکه رضاشاه آنشب(15دیماه1310 خ) ساعت 11شب سپهبد امیراحمدی را احضار میکندو آن مأموریت سخت شبانه را درآن زمستان سخت به ایشان فرمان میدهد. بشنویم:
هوائی به شاه جهان ،آگهی بداد و بگفت : کار ِ دولتشهی ،(38)
شه نامور پهلوی شد دژم برآمد بکردارِ دریا بهم
سپهبد صداکرد و با او بگفت به دادار دارنده ، بی یار و جفت ،
بباید همه کُردِ کرمانشهان جوانرود و گوران و اورامیان ،
بیابان نشینان ِ خانه پلاس ابی مغز و دانش، به دل ناسپاس
همه ددمنش ، مردم کوهسار به خواری و زاری ، به نزد من آر (39)
به حبس اندر آرم به یکبارگی بمیرند یکسر ، به بیچارگی . (40)
رضاشاه پس از شنیدن ِ گزارش سرهنگ رزم آرا ، به شّدت خشمگین میشود و برای تسخیر اورامان و دستگیری تمام کسانیکه در راه استقرارِ دولت در منطقه ، سنگ اندازی میکنند و به جنگ متوسل میشوند ؛ سپهبد امیر احمدی را فوراً احضار میکند و دستورات ِ نظامی لازم و ویژه را درمورد اورامان ، به ایشان میدهد.
در عین حال از رزم آرا نیز میخواهد برای ملاقات حضوری و ... ؛ بلا درنگ به تهران سفرکند. (چگونگی این فقره نیز از کتاب خاطراتِ خود رزم آراء نقل شده است.)
سرهنگ ثقفی فرمانده "فوج بهادر" نیز که در تهران بود؛ همزمان فرمان یافت که بیدرنگ خودرا به جبهة جنگ اورامان لهون برساند.
سپهبد چو بشنید فرمان شاه زمین را ببوسید در پیشگاه
شتابان برفت از بر ِ شهریار بسوی سنندج ، بشد رهسپار (41)
شه پهلوی خسرو داد راست سرِ فوج جنگی "بهادر" بخواست (42)
بیامد ببوسید تختِ مهی جهان پادشاها ! چه فرمان دهی ؛
بگفتا برو سوی کرمانشهان بجنگ جوانرود و اورامیان
میندیش از برف و باران هیچ زدریای توفان (طوفان) عنان بر مپیچ
زمین را ببوسید و بر پای جَست بدو گفت ای شاه یزدانپرست ،
نیندیشم از مرگ و باد و هوا به حکم تو ای شاه ِ فرمانروا ،
بیامد دمان لشکری ساز کرد زشیپور، جهانی پر آواز کرد .
ثقفی" سجل بود ، سرهنگ ِ گُرد برفت و هژبران جنگی ببُرد
چو آمد بسوی رزم آرا خبر به دل شد غمین ، مرد پرخاشگر !
بگفتا برآنند اگر این سپاه بگیرند " نوسود " ،که من پیش شاه ؛
شوم خوار و بیمایه اندر جهان میان بزرگان ِ ایرانیان ،
شتابان برفت سوی آوردگاه کجا بود دولتشهی باسپاه ،(43)
پذیره بیامد برِ او نظام ابا یاورِ گُرد ، ناشادکام (44)
پر از خون دل ، زار لشکر همه زپیکار و از برف و باد و دَمه .
ظاهراً رزم آرا از واکنش ِ خشن ِرضاشاه پس از عرض گزارش ِ خود به ایشان ؛ بسیار بیمناک شده . بویژه که آگاه شده که سرهنگ ثقفی و سپهبد امیر احمدی از تهران بسوی غرب فرمان ِ فوری یافته اند.
چنین بنظر میرسدکه رزم آرا پیشدستی کرده تا رسیدن امیراحمدی و ثقفی ، خود را به هرآب و آتشی بزند بشرطیکه افتخار فتح اورامان را از آنِ خویشتن نماید.
گزارش خود رزم آراء ، تاییدی است بر سرودة شادروان فهیم. رزم آراء کاملاً متوجه شده که: جانش در امان نخواهد بود مگر به هرقیمتی شده ؛ پیروزی را از آنِ خود نماید . رزم آراء موضوع برکناری واحضار فوری به تهران وانتصاب مجدد خود را که همة اینها ازطریق تلگراف وبیسیم ودرکمتراز 36 ساعت رویداده را درکتاب خاطراتش نقل کرده است که من به اقتضای موضوع ، آنهارا در اینجا آورده ام.
به یاور چنین گفت ، سرهنگ راد سپاس از خداوند با فر و داد ،
زمین پر بلا عرصة مرگ با ر که زنده ترا دیدم ای نامدار (45)
نشستند باهم دو جنگی به راز دو نامآور و گُردِ گردنفراز
به دولتشهی گفت سرهنگ ِ نیو یکی حمله باید بکردار گیو (46)
همه جان شیرین بکف بر نهیم سرو جان ستانیم ، یا جان دهیم ،
از این قومِ یاغیگر ِ نا بکار برآریم به شَستی و نیزه دمار .
اردوی یاور باقرخان با آمدنِ نیروهای تازه نفس ورزمی ؛ با تاکتیکهای ویژة تحتِ فرماندهی سرهنگ رزم آرا ، از یکسو سبب تقویت روحیه و توان رزمی نیروهای دولتی میشود و از سوی دیگر باعث تخریب روحیة تفنگچیان عشایری محمد رشید بگ میگردد.
به همین دلیل محمد رشید بگ نامة درد آلودی از" بلندیهای شمشیر و سریاس" برای پدرش (جافرسان )که درنوسود بوده ؛ مینویسد و روی نقطه نظرهای پیشین خود که دستیابی به آشتی از راه گفتگو بوده نه جنگ ِ جبهه ئی ؛ باردیگرپافشاری و تأکید مینماید.
هرچند که میداند از سوی خیلی از بگزاده های دیگر دوروبرِ جافرسان مورد عتاب و سرزنشِ غیرواقع بینانه ، قرار میگیرد.
این نامه مرا ناخود آگاه به یاد نامة رستم فرخزاد سر فرماندهی سپاه ساسانی انداخت که در کورانِ نبرد قادسیه به برادرش که در ایران در جای نسبتاً امنی بوده ؛ مینویسد که چکیده ئی از آن ، از طبع گهربار فردوسی بزرگ ، چنین تراوش میکند و از خامه بر نامه میچکد :
یکی نامه سوی برادر به درد نوشت وسخنها ، همه یاد کرد ،
همه بودنیها بینم همی وزان خامُشی ، برگزینم همی
دریغ این سر وتاج واین داد وتخت دریغ این بزرگی و ،این فر وبخت ،
ازایشان فرستاده آمد به من سخن رفت هرگونه ، بر انجمن ،
چونامه بخوانی ، خرد را مران بپرداز و برساز ، بامهتران،
تو با هرکه از دودة ما بود اگر پیر اگر مرد برنا بود ،
بکوشید و بخشنده باشید نیز زخوردن به فردا ممانید چیز ،
که من باسپاهی بسختی درم به رنج و غم و شوربختی درم ،
رهائی نیابم ؛ سرانجام ازاین خوشا باد نوشین ایرانزمین ." شاهنامة فردوسی ،
پادشاهی یزد گرد .
من توانستم تصویری از محمد رشیدبگ را که چند سالی پس از این شکست و در زمان پناهندگی ایشان در کرکوک گرفته شده است؛ (به احتمال قوی اوایل دهة 1930م) ، بدست آورم . بسیار کوشیدم که به مکاتبات جافرسان و محمد رشیدبگ در مورد این جنگ ، دسترسی پیداکنم ولی تاکنون مّوفق نشده ام.
بدینوسیله از همگان طلب استمداد میکنم که در اینمورد مرا یاری نمایند. تا در زمینة تاریخ تحلیلی اورامان ، گامهای جدیتری برداشته شود.
از آنسو محمد رشید ، سوی باب یکی نامه بنوشت با آب و تاب ،(47)
گرامی پدر باد با فرهی نگر تا برفت روزگار بهی ،
درختی ببار آمد از خودسری به هر برگ و شاخش ، بود خنجری .
گلوله ثمردارد و تیغ تیز " شنیدر " ازو رستم اندر گریز !
کنون رزم دولتشهی با منست سواری به میدان ، پیل افکن است
به " شستی " بسی شیرمردان کُرد به آوردِ دولتشهی ، جان سپرد (48)
شنیدم دگربار من لشکری هژبران و گردان ِ جنگاوری ،
به پیشش بود رزم آرا نهنگ برآنم نتابیم با او بجنگ (49)
چو نامه به مُهر اندر آورد راد فرستاده را گفت بر سانِ باد ،
به ره بر، زمانی درنگی مکن به نوسود رو ، هیچ لنگی مکن (50)
شتابان برفت ، ازبر نامجوی همانا به نوسود بنهاد روی
نخفت و نیاسود لختی به راه بیامد دمان ، بر در کینه خواه
بدو نامة پور جنگی سپرد بخواند و خروشی برآورد کُرد .
جافرسان از محتوای نامة محمد رشید بگ ِ پسرش آگاه میشود . زیرا محمد رشید بگ در آن آزمون عینی خودرا درنخستین روز نبرد ، از سلاحهای پیشرفته ئی مانند "شستی" که مسلسلی دوربرد بوده ونیز توپ و خمپاره و" شنیدر" را ؛ شرح داده و به فرماندهان نامداری مانند یاور باقرخان و رزم آرا اشاره کرده است و بطور صریح، آشکار ساخته که در جنگ جبهه ئی، عشایر بازنده است.
جافرسان اما ، آنطور که معمولِ سیاست جنگی است ، اگرهم دلایل محمد رشید بگ برایش اقناع کننده بوده ؛ ولی بخاطر جلوگیری از تضعیف روحیة تفنگچیان ، مضمون نامه ی جوابیة خود را عتاب آمیز تنظیم کرده است.
پاسخ نامة جافرسان را خطاب به محمد رشید بگ ، چنین میخوانیم:
قلم خواست و جوهر به پاسخ چنین نوشت ای سرافراز ، پورِ گزین :
چنو زار گفتن ، دراین نامه چیست به فرجام گیتی ، بجز مرگ نیست ،
چه بودت به یک حمله بگریختی همه آبروی سران ریختی ؟
برآنم تو این دودة بهمنی به نامردی و ترس ، برهمزنی
فرستادم اکنون برادر ت، هشت پلنگانِ کوه و، سواران ِ دشت
بباید یکی جنگ شیران کنید صفِ رزم آرا بهم برزنید ،
سوی پاوه لشکر ، فرستاد زود برفتند شیران بکردارِ دود
رسیدند یاغیگران ،پیش هم دلیران ِ پرخاشجوی ِ دژم
یکی صف کشیدند برِ تیغِ کوه منظم صفی با نظام و شکوه "(51)
از اینسو بفرمان سرهنگ ِ گَو برآمد ز نای و ز شیپور غَو (52)
به آوردگه صف کشیدند راست خروشانِ توپ ، مغزِ شیران بکاست.
بسی اژدها مرد پرخاشگر همانا گلوله ، پراکنده سر
بخفتند برخاک ، زار و خموش چه خوابی که هرگز نیامد بهوش !
دگر بس کن ای کوژ پشت ِ فساد همی باد نفرین ، براین مهر و داد .
نخستين چو مادر ورا پرورید چه کرده است آخر ، ورا بشکرید !(53)
صفیرِ گلوله زفریاد بوق شده ماه لرزان و ترسان عَیّوق (54)
به هرسنگری نالة زار بود به خون دشت یکسر، چو گلنار بور
نهیب نظامی ، خروشان کُرد بزخم گلوله بسی جان سپرد
میستان شده خاک از خون ِ مرد همی ُرست لاله بدشت ِ نبرد
زدود ِ شنیدر هوا آبنوس زمین لرز لرزان ، زآوای کوس
یکی سخت حمله چو شیر ژیان نمودند یاغیگر اورامیان ،
از اینسو بفرمان سرهنگ ِ راد سپه تیغ ونیزه ، بکف بر نهاد
برآمد خروشیدنِ چنگ و نای غریوان شستی و بدآهنگِ نای
بهامون بسی شیر پیکر نگون همی بود غرقه ، بگرداب ِ خون
شلیک گلوله چو ابر بهار ببارید اَ بَر ، مرکزِ کارزار
پریشان شده مغز جنگاوران همی خوار گشته، تنِ بیروان
از این رزم ایران و پیکارِ کُرد فراوان کسان ، جان بیرون نبرد
به پیشش سپه رزم آرا غریو برآورد جنگی بکردار ِ گیو
که ای نامداران ِ ایران گروه یکی حمله باید ، برِ تیغِ کوه ،
به جان و سرِ شاه جمشید خوی کسی گر بتابد از این جنگ روی ،
من اورا به ده تیر ، بیجان کنم براو مادر و باب ، گریان کنم .
به فرمان او لشکر جنگ ساز یکی سخت حمله بسوی فراز
برفتند گردان ِ پرخاشجوی برآن تند بالا ، نهادند روی
درخشیدن نیزه و برق تیغ غریو شنیدر بکردار میغ
ببارید باران شستی و فنگ برآن نامداران ِ جوینده جنگ
بسی سرفرازان شمشیر زن فتاده به سانِ سُهی در چمن
زخون جوانان لاله برُست سپهر از محّبت ، همی دل بشست!
بیفزود بر کین جنگاوران گشادند بازو به تیغ و سنان
پیاده نظامی برآن کوهسار چو نخچیر جویان ، بسوی شکار ،
پراز خشم و کینه بسان ِ پلنگ برفتند با تیغ ِ هندی بجنگ !
بکشتند یاغیگران را هزار هژبران بشمشیرِ زهر ابدار
برآمد زاورامیان رستخیز به ده تیر و نیزه ، به فولاد تیز
فتاده بسی کُرد در کارزار به رنگ ارغوانی شده کوهسار
گریزان برفتند یکسر سپاه به نیروی بخت ِ جهاندار شاه
پس اندر زمان ، لشکر نیزه دار خروشان و جوشان ، چو ابر بهار
شه پهلوی خسرودادخواه بماناد تا ، برسپهر است ماه ،
زجمشید و ضحاک تا یزدگرد نیامد سپاهی ، دراین مرز کُرد(55)
به نوسود رو نامدارا چو دود بباید سرِ یاغیان را درود . (56)
برایشان نه شفقت ، نه مهر آوری فغانشان بماه ِ سپهر آوری
شتابان بشد ، مرد پرخاشجوی جوان سوی نوسود ، بنهاد روی
ابا نامداران جنگی هزار خروشنده بر سان ِ ابر بهار
زهامون واز کوه بسیار برف همی بر گذشتند از رود ژرف (57)
خوب پس از رسیدن سپاه تقویتی به هردو طرف جنگ ، (از یکسو سرهنگ رزم آرا و لشکریانش در گریوه به اردوی سرگرد باقرخان دولتشاهی ملحق میشوند ؛ و از سوی دیگر تفنگچیان جافرسان زیر نظر 8 نفر دیگر از بگزاده های لهونی ، در بلندیهای شمشیرو دوریسان و نوسمه و دره بیان و پاوه ، به اردوی محمد رشید بگ میپیوندند.)
نبردی سخت ولی نابرابر روی میدهد و لشکر اورامان لهون شکست میخورد و توسط ِ هنگِ رزم آرا تا نوسود تحت تعقیب قرار میگیرد و جافرسان و تمام بگزاده ها و جنگجویان دیگر به کردستان جنوبی پناهنده میشوند. پیش از اینکه اردوی رزم آرا به نوسود برسد ؛ محمد رشیدبگ و ارد نوسود میشود و در فرصت کوتاهی که درپیش روی بوده ، گزارش جنگ بیحاصل و اینکه چه باید کرد را ، با پدر و دیگر بزرگان قوم ، به مشورت و رایزنی میگذارد. ، بشنویم
از آنسو برفتند یاغیگران به نزدیک سالار ِ اورامیان ،
به نزد پدر شد محمد رشید یکی آهِ سوزان زدل بر کشید
بدو گفت ای باب ِ فرخ تبار درختی زخبط تو آمد ببار ، (58)
ازو میوة مرگ آور برُست بخورد ارکسی، گشت ناتندرست ،
کنون ای پدر سازِ رفتن بسیج به گردِ غرور نیز، دیگر مپیچ !؟ (59)
پراکنده باید شدن در جهان از این بود جُستن ، برآمد زیان (60)
چو بشنید سالار با فر و هوش خروشید کای پورِ جنگی خموش !!(61)
بدینسان چرا گفت باید سخن برآنم ترا شرم ناید زمن
! نگر تا چه گویم ، پسر هوشدار زمانی به پند پدر گوشدار
: نه تازه بود کار این کوژ پشت همیشه ابا نیکمردان درشت ،
به فرجام ،گردون کند دشمنی چه با شاه ایران ، چه با بهمنی
بفرمود تا اهل مشکوی را همه حور رویان ِ خوشخوی را ، (62)
یکایک برون آمدند یکسره چو خورشید رخشان زبرج بره ، (63)
پریچهرگان ، زار و گریان همه زباریدن برف و باد و دمه ،
هوا دشمن و دشمن اندر عقب زایران برفتند سوی عرب !!(64)
رسیدن سرگرد باقرخان دولتشاهی به نوسود ، مرکزِ آنوقت اورامان لهون و چگونگی استقرار ارتش و ژاندارمری در سراسر اورامان لهون و سایر تمهیدات و اقدامات بعدی که به دنبال خواهد آمد. متعاقبِ دولتشاهی ، سرهنگ رزم آرا و سرهنگ ثقفی هم وارد نوسود میشوند . همه باید چشم براه سپهبد امیر احمدی باشند که نمایندة ویژة رضاشاه است و قراراست هرلحظه از گرد راه برسدودستور العملها و سیاستهای لازم را ابلاغ نماید.
بیامد دمان یاور جنگ ساز ابا شیر مردان ِ نیزه دراز
بزد نامور بیرق خسروی به نام شه دادگر پهلوی
ثقفی ابا رزم آرا شتاب رسیدند گردانِ با جاه و آب
به نوسود یکی مرد یاغی ندید زشادی رخ رزم آرا سپید
بسی آفرین کرد برپهلوی برآن فر و اورنگ ِ کیخسروی
درفش سپهبد امیر احمدی بیامد پدید چون فرة ایزدی
سپاه را به دیدار خود شاد کرد زرنج و غم و محنت آزاد کرد
پذیره برفتند یکسر نظام ابا نیزه و تیغ ِ دشمن نیام
به نزد سپهدار ِ لشکر پناه رسیدند گردان ِ بافر و جاه
زاسبان پیاده شد آن جنگجوی به خدمت نهادند ، برخاک روی (65)
سپهبد نوازش همیکرد شیر برآن نامدارانِ نوسود گیر
. بفرمود لشکر پیاده شدند سوی رامش و جامِ باده شدند
. به یاد جهاندار بافر و هوش نگهبان ملک ِ جم و داریوش
سپه جنگ و کینه فراموش کنند دو هفته ابا جام ، رامش کنند.
زدژ اندر آمد سپهدار گرد همه نامداران به مستی سپرد
بفرمان مهتر بخوردند می بخوردند شیران به آوای نی
به کاخ و به ایوان یاغیگران سرانِ سپه بادة ارغوان
به پیروزی فوج منصور می به نام جهاندارِ فرخنده پی
بدینگونه بگذشت یکهفته روز به هشتم چو بفروخت ، گیتی فروز ،
سپهبد بفرمود تا چنگ و نای برآمد خروشیدن کرنای
سراسیمه گردان ِ پرخاشگر بسوی سپهبد ، نهادند سر
ثقفی ابا رزم آرا جوان رسیدند هردو پیاده دوان ،
سرانجام پس از یکهفته استراحت و شور و گردهمآئی ، وآرام کردن و اعتماد و اطمینان بخشیدن به مردم اورامان ، سپهبد امیراحمدی در اجرای یک سیاست کلی کشوری که مبارزه با سیستم ملوک الطوایفی وايجاد یک حکومت ِمقتدر مرکزی است؛ یک لیست چندصدنفری از اهالی منطقه را( که بعضاً هیچگونه دخالتی در جنگ و یاغیگری نداشته اند ) ازمرکز دریافت مینماید و فرماندهان را به دستگیری و اعزام آنها به تهران ، با قید فوریت ؛ موظف میسازد. (68)
در سالهائی که من در دبستان غزالی نوسود درس میخواندم (1328-1334خ) ، نام سپهبد امیراحمدی را زیاد از مردم کوچه وبازار میشنیدم. بیشتر از بیرحمی و قساوت او . گفتگو درمیان بود. داستانی را از اعدام یک سربازِ شاید بیگناه و بیچاره که اورا از درختِ چنار معروف " حوضه لارة" نوسود آویخته بود ،بارها شنیده بودم. نقل قولها چنین بود که: گویا سرباز ی از یک خانم نوسودی درخواست نخ و سوزن مینماید که آنرا روی لباس بیرونیش روی سینه اش دیده بوده تا لباسِ پاره اش را با آن بدوزد . ولی زن فارسی بلد نبوده و سرباز هم "هورامی" نمیدانسته . لذا سرباز ناچار دست خودرا بسوی سوزن که روی سینة زن بوده ، دراز میکند و این امر بر زن مشتبه میشود و خودرا عقب میکشد و قضّیه ناموسی قلمداد و بزرگ میشود و به اعدام سرباز منجر میگردد.
باور عمومی درمنطقه این بود که سرباز بیگناه بوده است. با ااینهمه سپهبد امیر احمدی برای اثبات دادپروری و مردمداری وترسیم سیمای درخشانی از دولت و ارتش ، دست به اینکار زده است تا تصویری از دادگری و مردم نوازی، درذهن مردم برجای بگذارد. در کتاب خاطرات سپهبد امیر احمدی ، چنین میخوانیم:
يك پيش آمد ناگوار:
درحالیکه من برای بازگشت آنهاکه به خاک عراق کوچ کرده بودند، کوشش داشتم وازآنها که به خاک ایران مراجعت کرده بودند، دلجوئی مینمودم ؛ خبر رسید که یکی از جوانان کُرد که مستخدم یکی از پزشکان تیپ کردستان بود؛ درجنگل متعرض دختری شده است.این دختر از همان خانوارهائی بود که در اثر تشویق من از خاک عراق به ایران بازگشته بودند. دختری زیبا و سروسینه اش غرق ِ طلا آلات بود. وهنگامیکه در جنگل دچار آن جوان زشتکار میشود؛ آن دخترتلاش بسیار کرده بود وآنقدر در هنگام گلاویز شدن چنگ به روی آن مرد زده بود، که صورت وی زخمی وخون آلود شده بود.
وقوع این پیشامددر روخیة مردم آنجا تأثیر سوء داشت .وبه نقشة بازگشت ششهزارخانواریکه به خاک عراق فراری شده بودند، لطمه میزد. من فوری آن جوان را تسلیم بازجوئی نمودم واوهم اعتراف کرد که میخواسته طلا آلات را بدزدد وکاری به ناموسِ دختر نداشته. ولی دخترک زیبا میگفت که عیر از دزدی طلا دزدی دیگری هم ، میخواست بکند. وقتی شاه از این پیشامد آگاه گردید؛ تلگراف کرد که دادگاه صحرائی تشکیل وجوان خطاکار محاکمه واعدام شودآن جوان محاکمه وبه مرگ محکوم شد.و برای اینکه عمل یک جوان سُنی کُرد ، به حساب قشون گداشته نشود؛ دستور دادم مردم آن حوالی هنگام اعدام او حاضر شوند واز نزدیک وبا شنیدن ادعانامه از حکم ِ محکومیت وی مطلع گردند. که این خطا از ناحیة قشون نبوده . واگر کاسنی تلخ است، از بوستان است. در نوسود داری افراشتند وبا حضور صدها نفر، اورا مصلوب کردند. لیکن چون قوی هیکل بود ؛ طناب گسیخت و به زمین افتاد و فریاد زد :
مرا آزاد کنید چون چوبة دار جوابم کرده." من گفتم با گلوله به حیاتش خاتمه دادند. گرچه این خطاکار محاکمه ومجازات شد ؛ ولی قدری موضوع بازگرداندن ِ مهاجرین کرد به ایران؛ به تعویق افتاد. ومجدداً عده ئی را به تکاپو انداختم تا مدت سه ماه که تمام ششهزار خانواری که کوچ کرده بودند؛ به ایران باز گشتند. ." خاطرات نخستین سپهبد ایران ، احمد امی احمدی صص 397-398 چاپ تهران به سوی کرمانشاه :"چهار بعد از نیمه شب 15 دی [1310] ، من از تهران حرکت کردم وبا اینکه گردنه های آوج و اسدآباد در اثر کثرت برف صعب العبور بود؛ دوساعت از شب گدشتة آن روز، به کرمانشاه رسیدم. در اثر سرمای بین راه دچار گریپ سختی شدم. بطوریکه هنگام ورود به کرمانشاه، دودرجه تب داشتم. شب را در کرمانشاه ماندم. صبح بطرف قصر شیرین رفتم واز ایلاتی که در گرمسیر بودند، استمداد جستم وآنهارا وادار کردم از پشت سر واز خطوط مرزی به جعفر سلطان حمله کنند.
در ادامة مطلب مینویسد : "...وهمینکه به کرمانشاه آمدم،یک تلگراف بالابلندی از تهران رسید که اعلیحضرت میفرمایند شما هنوز در کرمانشاه توقف دارید.در صورتیکه من خیال میکردم تاکنون به غائلة جعفر سلطان ، خاتمه داده اید.""عشایری که برای مقابله با جعفرسلطان آماده کردم، از طرف گرمسیر به جانب نوسودحرکت کردند. من از کرمانشاه به روانسر رفتم . سرهنگ حاجعلیخان رزم آراء ، فرمانده فوج منصور را خواستم ودستور دادم که باقیماندة قوائیرا که دارد؛ بطرف نوسود حرکت دهد. پس از اینکه عشایر گرمسیر از جنوب وسرهنگ رزم آراء بافوج منصور از غرب [شرق] ، به نوسود گسیل شدند ؛ من به کردستان رفتم . سرتیپ علیشاه رحیمی ،فرمانده تیپ کردستان در جبهة جنگ بود. ودر زد وخوردی که با قوای جعفر سلطان کرده بود؛ در چهار فرسخی نوسود عقب نشینی کرده بود. من ملاقاتی از بعضی روئسای اکراد کردم وبلافاصله با چهار ژاندارم از راه کوهستانی که بسیار صعب العبور ودرآن هنگام غرق در برف بود؛ به طرف نوسود رفتم و12 ساعت سوار اسب بودم تا به جبهة جنگ رسیدم. وبه سرتیپ رحیمی دستور دادم که قوای کردستان نیز از جانب غرب و جنوب [شمالغربی] نوسود ، حمله کنند. " رویه های 395-396 خ . س. ا. ا.
پس ازرفتن تیغها بر هوا یکی انجمن کرد فرمانروا ،(69)
به میران لشکر بفرمود راد که ای نامداران ایران نژاد ،
بفرمان شاه جهان پهلوی فروزندة تاج کیخسروی ،
بباید بزرگان غربی عموم بیابان نشینان دور از علوم ،
بفرمان شاهی دراین ماه دی بباید فرستاد یکسر به ری .(70)
برفتند هریک به راهی شتاب ابا نیزه و تیغ ، چون آفتاب .
پس از اُردخوانی سپهدار غرب ستوده سواران پیکار غرب ،
برفتند هریک ، براهی شتاب ابا نیزه و تیغ ، چون آفتاب ،
ثقفی به یکسو، همی تاخت گَو بسرکوبی دشمن شاه نو ،
سر ِ نامدارانِ منصور فوج به دل همچو دریا ، پُرازکینه موج ،
یکی سخت سوگند به دادار خوَرد برآرم به شمشیر ، از کُرد ، گَرد ،
همیتاخت جنگی ، به کردار شیر ابا یاورِ گردِ نوسود گیر ،
بهرجا بزرگی به هر ایل بود سترگ و سرافرازِ فامیل بود ؛
گرفتند اورا به شمشیر تیز برآمد ازآن دودمان رستخیز .
زگوران ، اورامیان وز رَزاب به هرجا گوی بود ، عالیجناب .
گرفتند اورا به تدبیر و زور توگفتی برآمد ازایندوره شور
به هرخانه مویه ، به هربام و کوه پراز خوندل ، زار گشته گروه
چو 300 تن از نامداران غرب سیاستگری بود، یا مرد حرب ؛
گرفتند اورا ، سرانِ سپاه گنه کار بود ، ایا بیگناه ،
ببردند یکسر بزندان شاه دگر تا چه بازی کند مهر و ماه !؟
سبک باش ساقی می ارغوان دوساغر براین، آتش دل فشان ،
ازاین پُر جفا ، تاق ِپیروزه گون سزد گر ببارم ، چو سیلاب ِ خون.
سپهبد به مرکز ، بیامد شتاب ابا اختر بخت ، چون آفتاب ،
بر ِ شاه ایران بیامد چو باد زمین را به مژگان همی رُفت راد،
برآورد جنگی ،چواز خاک سر بدو گفت : ای شاه ِ جمشید فر ؛
به نیروی بختِ تو ای پادشاه فکندم تنِ بد سگلان بچاه ،
همه مُرد باید ، به روز بدی چنین است فرجام ِ نابخردی .
بدو پهلوی گفت : کای نیکنام همی بخت خرم و دل شادکام
. به یزدان که تا من بمانم به تخت ترا سروری باید و نام و بخت .
سرِ تاجوَر ، شاه با هوش و هنگ به سرهنگ فرمود : رو بیدرنگ ،
برو غرب ایران چو پالیز نو بیارای وبرکن ، ازو خارِ غَو
حسین پور زمین ببوسید شیر بیامد دمان گرد روشن ضمیر ،
سه منزل یکی ، مردِ با آفرین همیتاخت تا غرب ِ ایرانزمین
سراپردة دادخواهی به پای نمود آن سرافرازِ لشکر پنای
سراسر ازو غرب شده ایمنا تو گفتی نگهدار شده بیژنا
به یاد سپهبد ، شه و مهتران سبکباش ساقی ، می ارغوان ،
ازآن اب رنگی ، چولعلِِ یمن بیاروبده، یک دو جامی به من ،
کنون دورة عیش و آزادی است دلِ مردم از شاه ، پر از شادی است .
پایان سرودة شادروان فهیم