اشعار عرفانی ماموسامولوی (2)
بسم الله الرحمن الرحيم
اشعار عرفانی ماموسامولوی (2)
مولوی اين قطعه شعر را درپاسخ به نامه يکی ازدوستانش به نام ملا عبدالرحيم نجاری سرورده است . ملا عبدالرحيم اهل روستای نجاربوده ودرايام جوانی تحت تأثير پير طريقت شيخ محمد عزيز نجاري قرارگرفته ودرحضور ايشان تمسک نموده است. اين شيدايي وتعلق خاطر خودرا طی نامه ای به مولوي نوشته وازاو راهنمايي مي خواهد. مولوی نيز درقطعه شعري که مطلع بسيار زيبايي دارد،به نصيحت او مي پردازد. مطلع شعر اين است:
تهختهی مۆبهت تاش نهجار دڵتهنگ گیر گێج دام کهڵافهی شهوڕهنگ
(مۆبهت) به معنای محبت است.يعنی ای دوستی که تخته محبت رامی تراشی وای نجاردل تنگ وگرفتاردام گره سياه عشق.زيبايي اين شعر دراينجا بهترنمايان می شودکه ملا عبدالرحيم که به نجار (چوب تراش )تشبيه شده ،خود اهل روستای نجاربوده است.( روستای نجار درده کيلومتری شمال غرب شهرپاوه قراردارد وبه واسطه مشايخ بزرگش مشهور است) درادامه می گويد :نامه آتشينت که حرارت برپامی کردواز آن دود بلند می شد،به من رسيد وقتی آن راخواندم تمامی اشارات ورموزات آن برمن آشکارشد وپيش خودم خنديدم وگفتم بله دوستان اين همان درد مشهور است.ای دوست عزيز اگر به راستی مرا به عنوان فرد باتجربه ودنيا ديده ومورد اطمينان خود می دانی من به تومی گويم تا شراره آتش اين عشق تمامی وجودت را فرانگرفته ونسوزانده است، تأمل کن وازآن دست بکش زيراهنوزدامی که صياد عشق آن را مخصوصاً تنيده، به دور پاي دل شکسته ات کاملاً نپيچيده است. ازمن بشنو وهرچه زودتر پاي را ازاين دام بيرون بکش مبادا با هردو پا به داخل آن بيفتي. درغير اينصورت نه اورا وفايي ونه تو را به مردن خلاصی خواهد بود.مگر مرانديديی که هنگامی داخل اين دام افتادم نه به صبر وطاقت و نه به تحمل درد خلاصی نيافتم واکنون سوخته آتش دلسردی وبی تفاوتی هستم ودردی درونی دارم که کسی آن رانمی بيند .پس اگر به حرفم گوش می دهی چه بهترواگر نه ،خود می دانم که مرگ به زانوانت می رسد وانتظارمرگ رامی کشی .
دراينجا ملاحظه می شود که ماموسا مولوی دوستش را از تمسک وورود به طريقت منع می کند درحالی که خود اهل طريقت بوده است.ورود به طريقت شرايط خاصي دارد وهرکسی را شايسته ورود به آن نيست. علما وحکماي گذشته از جمله ماموسا مولوی ارزش واقعی گوهر گرانبهاي طريقت را دانسته اند.مذهب طريقت مذهب عشق است.وسالک اين طريق بايد درد وهجران وبی محبتی وجفای معشوق را به جان خريدار،وهميشه ومدام درآتش عشق معشوق سوزان،ودردام اوگرفتارباشد.
متن شعر:
تـهختـهی مۆبـهت تاش نهجار دڵتـهنگ
گیــر گێــج دام کـهڵافـهی شــهوڕهنگ
نامــهی ئایێریـن گــهرمـی ئـه نـگیــزت
دووی پووش جهستهی دهردینان خیزت
یاوا و حاڵیـم بـی یـهک یـهک ئیشــاران
خهندهم کهرد،ههی های،دهردهکهن یاران
ئهر ڕاسهن دۆسیت دۆسهکهی گیانی
مـن وه دار کۆڵــهک خـهمـان مـزانــی
هــوون بـێ پـایـان دهردم وهرده بــۆ
تـهجرهبهی تۆڕدام عهشقـم کـهرده بـۆ
هـاڵای گـرپـهی دهرد ئـهو بــاڵای ئــاڵا
نـه کـۆرهی دهروون نــهگـرتـــهن بــاڵا
دام دووبـــــادهی ســـهییــاد قــاتـــڵ
نـهپێچیـان نـهدهور پـای شکستهی دڵ
فرسـهت نـهکـهوتـهن بهو ڕهنگ قادربـۆ
جـــهفـاش فــراوان ، وهفـاش نـادر بــۆ
دهخیــل زووتــهر کـێش پات ئهو دمـاوه
نـهگنـی نـه ی تــۆڕدام وه هـهر دوو پــاوه
جـهو دمـا وه دهس بـای ئێستێغنـاوه
لــهرزی وه ســهر تــهل دار فــهنـــاوه
ســهر وهنــهت ببــۆ وه بــار گـــهردهن
بــوازی هــهرسـات ئــاوات وه مـهردهن
نهپهی ئهو ڕهویـهی مهینـهت داری بـۆ
نـهپـهی تۆیچ وه مـهرگ ڕهستگاری بـۆ
ئهو سهبر ئهو تاقهت ئهو تهوانای دهرد
نهدیت خهرجم کهرد فائێدهش نهکـهرد
ئیسه سۆچیای گهرمی دڵ سهردییـم
سـهودایـی سـارای دهرد بـێ دهردیـم
ئـهر مـژنـهوی خـاس ، وهرنمــهزانـوو
مــهرگ پــهرێ تـۆیـچ مدۆ نــه زانــوو