اشعار عرفانی ماموسا مولوی(4)
بسم الله الرحمن الرحيم
اشعار عرفانی ماموسا مولوی(4)
امروز يکی از اشعار عرفانی ماموسا مولوی را برايتان می آورم.اگر چه در مورد پيري است وشکايت از مشکلات ومعضلات پيری ، اما بسيار زيباو درنهايت ظرافت سروده شده وصنايع ادبی از جمله صنعت جناس وطباق در آن به کار رفته است.
ماموسا مولوی دراين شعر ازدست پيري شكايت مي كندوبا خودش حرف مي زند وبه درد دل می نشيند.
متن اشعاربه زبان هورامي :
پیشانیـم هـهوهس زانووش جـازمـهن
تــهعزیـم جــهنـاب پیــری لازمــهن
باڵا کـهردهوه مـهیل ئهو لای پهستی
وردیـکڵانــهن دهروازهی هــهستـی
مهعدوومی!کردهی بهدی ههزار تهرز
زانــووی ئـۆمێـدت نـاوهرۆ ئــهو لــهرز
ئـهو کــهس مـزانـوو سـهتتـارهن ئــارۆ
جـهو بزۆرگتـهرهن شهو ئهو ڕۆت نارۆ
سفیدیت قهڵغان پهی ڕووی سیات بۆ
کــهمـانیت شـهفێـع تیـر دیــات بـؤ
نمـــهبـۆ پیــری و تــهن نـاتــهوانیت
وهی دووفــهردهوه ئـاودهس جـوانیت
عهزابم ئهرسـهد جـه حـهد بهرشیهن
جــه ڕوو سیــاییـم گران تـهر نیــهن
من کهخهجاڵهت خزمهت ئـامـا پێم
جهههنهم سهدساڵ دووزهخ بو وه جێم
مــۆتـرێب، بـۆ وه داد دڵ گیـریمـهوه
پیــــری هـا ئـامـا وه پیــریمــــهوه
نــهوات وێــرانـهی دڵ کــهرۆ ئــاوا
چهنی بهستهی فهرد بیساران ماوا:
"ئینـه گردجـه وهخت نـادانیم بیـهن"
"فهسڵ سهرمهستی جوانیم بیهن"
"ئیسه هاجهگشت پهشیمانیم بهرد"
"وادهی پیــریمـهن جـوانیــم ویــهرد"
"کۆچ دواییـمـــهن ، یـاوانــم نـۆبــه"
"نـۆبـهی تـۆبـهمـهن، کهرهم دار،تۆبه"
معني اشعار:
پيشانيم هوس كرده كه خود را به سوي زانوانم متمايل كند زيرا پيري فرا رسيده وتعظيم و تكريم جناب پيري لازم وضروريست. (خم شدن كمر وسر انسان به پايين وبه طرف زانوان را تشبيه به تعظيم واحترام به مقام پيري وكهولت كرده است.)
منظور از هستي زندگي دنياي ديگراست .قامتم آرزومند است بسوي پستي وپائيني برود.زيرا قبر كه دروازه آن دنياست كوچك است واگر انسان خود را خم نكند نمي تواند از آن عبور كند.مولوي كلمه(کـهردهوه) را به كار مي برد.به معناي دوباره باز كردن يا دوباره انجام دادن.مي خواهد اين مطلب را برساند كه انسان هنگامي که متولد مي شود نيز خود را خم مي كند.اين شعر اشاره دارد به آيه شريفه(ومن نعمره ننسكه في الخلق)كسي را كه عمر طولاني دهيم سرانجامش خماندن است.
اي معدومي(مولوي)كردار بد هزار رنگت زانوي اميد وآرزويت را به لرزه درنياورد واميدت به لطف خدا باشد
آن خدايي كه مي دانم امروز دردنيا ستار الذنب وگناه پوش است بزرگتراز آن است كه شبت را به روز مبدل نكند وروز قيامتت را به شب وتاريكي تبديل نكند ومطمئناَآن خدا گناهانت را مي بخشد.
اميدوارم سفيدي موي سر ومحاسنت سپري شود برايت درروز قيامت كه روسياه نشوي وپيري وخميدگي قامت كمان مانندت شفيعي شود براي اينكه نگذاردگرفتار سزاي نگاه حرام شوي .مولوي دراين بيت بوسيله علم بديع هنر طباق را بكاربسته است كه عبارت است ازجمع كردن چندكلمه اي كه بايكديگر مرتبط هستند مانند سفيدي وسياهي تير وكمان وسپر.همچنين اشاره كرده به حديث پيامبر(ص) كه فرموده است (النظره سهمه مسمومه من سهام ابليس)
يعني : نگاه كردن به زني نامحرم تيريست زهرآلود ازتيرهاي شيطان.
پيري وناتواني بدنت به همراه اين دوشعر بعدي با خداپرستي دوران جوانيت برابري نمي كنند.چون آن دوشعر كه شكايت دلت درپيري هستند در آستان خداوند بهترند از خداپرستي وغرور دوره جوانيت به اين دليل كه درنزد خدا گناه كردن والتماس بخشش بهتر است تا عبادت وغرور وخود ستايي .
يا ربی هرچند كه اگر عذاب دادنم از حد خارج باشد اما سختتر از آن نيست كه با روي سياه به حضورت بيايم.زيرا اگر پس از ارتكاب گناه فراوان نهايتاَ باشرمساري وخجلت به خدمتت برسم ديگر برايم فرقي ندارد اگر صد سال در دوزخ عذاب شوم زيرا عذاب كشيدنم برايم بهتراست چون بعداز آن با روي سفيد به خدمتت مي رسم.
مولوي پس از درد دلهايش مانندهميشه به مطرب يا دف زن يا ني نواز يا خواننده ويا ساقي پناه مي برد واين بارمطرب را خطاب قرارداده ومي گويد اي مطرب(اي آواز خوان) بيا به دادناتوانيم برس با صداي دلنوازت دل ويران شده ام را آباد كن واين اشعار بيساراني(ملا مصطفي بيساراني) رابرايم بخوان :
خداوندا هركاري كه كرده ام هرگناهي كه مرتكب شده ام مربوط به دوران جهالت وجوانيم بوده است اما اكنون پشيمان هستم چونكه جوانيم به سر رسيده ووارد دوران پيري شده ام واجلم نزديك گشته است وهنگام آن رسيده است كه توبه كنم .پس اي خداي بخشنده از گناه من بگذر.