« مولوی سید عبدالرحیم تاوگوزی متخلص به معدوم فرزند سید علی نواده سید ابوبکر مصنف چوری » از سلالة سید محمد زاهد مشهور به پیر خضر شاهوئی است. در سال 1221ه.ق در روستای سه رشاته در منطقه تایجوزی کردستان  متولد شد مقدمات عربی و صرف ونحو وفارسی ودستور را نزد پدر عالِم خود فراگرفت و چون دیگر طالبان علم برای شرکت در حوزه های درسی علمای آن زمان راه سفر در پیش گرفت به مدرسة چور رفت وسپس به سنندج آمد و در مسجد وزیر حجره گرفت؛ زمانی حوزة درس ملا عبدالقادر مهاجر مردوخی را درک کرد؛ به سلیمانیه رفت و در محضر متکلم و عارف متأله حضرت سید الشیخ معروف النودهی راه یافت و با نوة ایشان حضرت شیخ کاک احمد برزنجی ملاقات نمود و پیوند محبت قلبی با ایشان حاصل کرد.

زمانی تلمیذ حوزة درسی شیخ عبدالقادر مهاجر مردوخی بود که با ملا محمد نودشی شهیر به حاج ماموستا آشنا شد و ایشان بعدها مولوی را وادار ساخت تا محضر درس استادش ملا عبدالرحمن نودشی را در سلیمانیه دریابد لذا مولوی به سلیمانیه بازگشت در درس استاد ملا عبدالرحمن نودشی شرکت کرده ، اجازة علمی گرفت. حاج ماموستا ملا احمد نودشی هشت سال سناً از مولوی بزرگتر بوده و همواره مستشار و راهنمای ایشان محسوب میشده اند. ملا احمد نودشی زمانی که در نودشه مشغول ارشاد مردم و نشر احکام بودند با حادثه ای مواجه شدند که رویة حیات معنوی ایشان را دگرگون ساخت.

روزی درویشی به روستای محل اقامت ایشان رفت ودر خانة آنان مهمان شد، اهل خانه برای مهمان سبدی انگورآوردند اما مهمان خوشه ای انگور نارس را جدا کرده ، پیش کشید ؛ نودشی به مهمان تعارف کرد تا از انگورهای مرغوب تناول نماید ، اما مهمان امتناع نمود ؛آخرالامر نودشی با الحاح دلیل نخوردن انگور را جویا شد و مهمان در پاسخ گفت: با اشارة قلبیه در یافتم که این انگور را از جائی دزدیده اند ؛ نودشی مسئله را پیگیری نمود و دریافت آن انگورها را همسایه آنان برایشان برده وکسی دیگر آن را از باغی دزدیده بوده است، لذا در پی آن شد تا به آن معرفت باطنی دست یابد؛ مهمان گفت: من مرید حضرت شیخ سراج الدین هستم و با سلوک در طریقت مجددیة نقشبندیه به این مرتبه رسیده ام. نودشی بخدمت حضرت شیخ سراج الدین اول رسید ودرطریقت مجددی سالک شد و ذوق ِعبادت یافت و به درجه ای نائل آمد که تمام نمازهای خود را از ابتدای تکلیف دوباره قضاء نمود و همواره می گفت: نماز با حضورِ دل،نورانیتی خاصّ دارد.

ماموسامولوی که همواره گرفتار احوالِ ترقی خواهِ درونیِ خود بود ، با دلالت و پیروی دوست و پیرش نودشی به خدمت حضرت سراج الدین رسید و در طریقت ایشان سالک شد. به سیر آفاق و انفس پرداخت و بسیاری از شهرها و قصبات کردستان و بلاد دیگر را سیاحت کرد تا به کمال مطلوب رسید و در میان دانشمندان و ادبای کرد ممتاز شد؛ خصوصاً در علم ِکلام مهارت یافت و ابهامات ِکلامی و فلسفی را بیشتر با ذوق و کشفیاتِ درونی خود از میان برداشت ، به گونه ای که آثار کلامی ایشان عالیترین آثار متألهین این سامان است.

مولوی درآثار منظوم خود علاقة باطنی اش را به طریقت و پیران کبار سلسله نشان می دهد. دربارة ایشان به جرأت می توان گفت که از لحاظ ادبی و کلامی بعد از مولانا عبدالرحمن جامی کسی چون او در آن سلسله به شکوفائی تام و تمام نرسیده است ؛ عارف روشن ضمیری که روان به حقیقت رسیده اش از ما و منی ها رسته و به اهل الله پیوسته بود. نقل است زمانی برای ملاقاتِ دوست و هم سن وسال خود حضرت شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی راهی کرکوک شد و در بامدادی قبل از طلوع سحر به خانقاه ایشان واردشدوشیخ رادرگوشه ای مشغول عبادت دید؛مصرعی ازشعرملای بیسارانی را دروصف حال ایشان برزبان آوردکه می فرماید :

شه ون خه لوه ته ن مال بی ئه غیاره ن  عاله م گرد وته ن دوس خه به رداره ن

 شیخ بالبداهه درجواب ایشان فرمود :

ئیراده م ئیده ن وه ی که لپوسه وه   شه و نالین وه شه ن وه لای دوسه وه

فرق میان مولوی سید عبدالرحیم با مولانای رومی در این است که مولانا پس از دیدار با شمس، عاشقِ شمس شد و زمانی که شمس از قونیه هجرت نمود، مولانا در هجران ایشان اشعار پرسوز و گدازی سرود. اما مشایخ نقشبندیة این سامان عاشق رفتار و گفتار مرید خود شدند و بارها این علاقه درونی را نسبت به مولوی کرد بروز دادند. زمانی حضرت سراج الدین آرزومند ملاقات ایشان بود و با این مضمون ایشان را به نزد خود دعوت کرد: ماموستای سه ر علم شیرین که لامـان ته شـریـفی خـه یرت باوه رو لامـان یان کاغه ز بریان یان مه لا مه رده ن یا خو عارته ن دوس وه یاد که رده ن مولوی درپاسخ ایشان قصیده ای سرودند که مملو از شاهکارهای عرفانی و نکات ادبی است:

شێخی ده‌وڵه‌مه‌ن به‌هره‌ی سه‌رمه‌دی    یاگه‌ی حه‌قیقیه‌ت جلوه‌ی ئه‌حمـه‌دی

جـه ‌شـه‌و هـه‌وارگـه‌ی  فـه‌نا ویــه‌رده‌      پای هــه‌رده‌ی بـه‌قـا یاتاغگـه‌کــه‌رده‌

مۆته‌سێف به‌وه‌سف شه‌ئنی وسفاتی    مۆشـه‌ڕه‌ف بـه‌فـه‌یز تـه‌جـه‌للای زاتی

 خـه‌لیفـه‌ی سه‌دای (ادن) شنـه‌فتــه‌      بـه‌ڵـه‌د نـه ‌سارای ئـه‌توار هــه‌فتــه‌

واسێته‌ی ڕاگه‌ی به‌ین عێلمووعه‌ین        ساحیب جه‌ناحه‌ین‌ یه‌عنێ ذي النورين

پیـر پاک جـه‌ گـه‌رد خاک ناسـووتـی      مه‌نزڵگه‌ی سه‌ربه‌رزسه‌رمه‌له‌کووتی

دڵ وه ‌نـه‌وای بـه‌زم جـه‌بـه‌رووت ئاوا      سێـراوێ  سـه‌راو  لاهــووتی مـاوا

(  جسمـــا لدینــا ، روحــا لدیــه  )‌      دائێـــره‌ی  ته‌مـام   ( منـه‌ الیـه‌ )

بێ ته‌لوین نه‌سای ته‌مکین دامه‌کین    (    روح الله    روحـــه آميــن    )

نامـه‌ ی رۆح ئـه‌فزای شیرینت یاوا      دڵ وه مه‌ردۆمه‌ک دوو دیده‌ش ساوا

تۆی ده‌روون وه‌نوور سه‌فادا په‌رداخ      بۆی ئاشناییـم دا نه ‌ڕووی ده‌مــاخ

ده‌رگای حۆقه‌ی لاڵ دانه‌ت شکاوان     جه‌ڕووی لۆتفه‌وه‌ ئینه‌ت فه‌رماوان:

یا کاغـه‌ز بڕیـان یـا مـه‌لا مــه‌رده‌ن       یاخـۆ عارته‌ن دۆس به‌یاد کـه‌رده‌ن

غه‌مگین مه‌نیشـه‌ غه‌م بده‌ر وه‌باد      فه‌ڵـه‌ک نمـازۆ کـه‌س وه‌ خاتر شاد

 

ماموسا مولوی زمانی به دستور مرشدش و همراه مرشدزادة خود حاج شیخ عبدالرحمن متخلص به وفا برای انجام امری اجتماعی راهی سنندج شدند و به ملاقات حاکم قدرتمند اردلان غلام شاه خان والی رفتند.والی در تالار باشکوه خود از ایشان پذیرائی کرد و جمعی از علما و اعیان را دعوت نمود،چون به مقام و مرتبة علمی و عرفانی وی وقوف یافت اورا مولوی کرد نامید. مولوی به در خواست مرشد زادة خود شیخ عبدالرحمن، کتاب عقیده مرضیه راتألیف نمود:کتابی در شرح عقاید کلامی اهل سنت و جماعت که در آن به آیات محکمات استناد نموده و عقاید کلامی را به نظم آورده اند . شعر مولوی کرد در این کتاب مرتبة تعلیمی دارد و کلام و اعتقادات مذهبی را تدریس می نماید؛ در اول کتاب چنین می فرماید:

هه رخوتی بو خوت بورهان و تیر به س       به شی خوی تیکه ل ناوی بکا که س

تو خود برهان و دلیل بر وجود خود می باشی و هستی تو خود دلیل بر بودن تو است، کسی نباید در این باره چیزی بگوید و وجود چیزی را دلیل بر پیدائی تو بداند صحرای بی انتهای هستی و میدان خدا شناسی آخری نداردوبینائی عقول بشری ازدیدن کنارة آن صحرا عاجز است، عرفان و بینش قلبی با احساسات خارجی و عقل بشری حاصل نمی شود وپای عقل و احساس قادر به طی این صحرا نمی باشد ؛ تو خدائی و نامحدود و لایتناهی و ما بندگان ضعیف تو. ایشان استقامت راشرط نیل به مقصد می دانند و به بحث دربارة مراتب شش گانه می پردازد.« و أمَنتَ بِاللهِ و مَلکه وکُتُبِهِ و رُسُلِهِ و بِالیَومِ آلاخِر و خَیره و شَر مِن الله و بالبَعث بَعدَ المَوت» را شرح می دهد و آنگاه به بیان احوال و نظریات صوفیه پرداخته، همراه با مولانای رومی زبان به تعریف احوال پیر می گشاید :

چی بو موجته هیدهه س به رموقه لید     له سه رموریدهه س نیسبه ت به مورشید

بـَل قـالـوا : « ألــشَیخ فـی شیعَـتِـهِ            کَـــــــان کَــالــنـَـبـّی فــی اُمـَـــتـِــهِ

حوججه ته له لای ئه صحابی صه فـا          خُـــــــذ طَـریـقَــهُــم إذ فـیـهِ شَــفـاء

مولانای رومی چنین می فرماید:

ســایـه یـزدان بُـَود بـنـده خــــدا             مــرده ایــن عــالــم و زنــد خـــدا

دامــن او گــیــر زوتر بـی گـمـان            تــا رهـــی از آفــت آخــر زمــــان

انـدر ایـن وادی مـرو بی این دلیـل           لا اُحـب الافـلـیـن گـو چـون خلیــل

طـهّـراً بـیـتـی بـیـان پـاکـی اسـت           گنج نور است ار طلسمش خـاکـی است

مولوی عمل صالح و صداقت باطنی را موجب تهی ساختن نفس از آلایش می داند و طریقت را هنری روحانی معرفی می نماید که سالک با آن می تواند به آراستن روان پردازد و به کمالات معنوی نائل آید.کمال در انسانیت را آخرین مرتبة کرامت می داند و آن را پیوستگی روحانی با هستی مطلق می شناسد؛ حالتی روانی که به گونه ای مجرد و بدون ملاحظه موجودات و کثرتها منِ انسانی را به درک حقایق هستی و ظهور مراتب که جلوه گاههای اسماء حقند می رساند. روان حکمت یافتة عارف، کثرتها را نمودهای نیست نمائی می داند که چون امواج پیاپی سر از دریای وحدت بر می آورند و به دور از تصور حلول و اتحاد و تناسخ دوباره به آن دیار باز می گردند.

وی حقیقت تصوف را درک این حقایق می داند و می فرماید که تصوف حالتی است که انسان از راه ذوق و کشف و شهود احوال روحانی پیامبران و اولیای الهی را درمی یابد و در قالب شخصیت های آنان در می آید و خود را متصف به گفتار و کردار و پندار آنان می سازد تا به مقصود برسد. « و لَکُم فی رَسولَ اَلله اُسـَوه حَسَنَه » مقصود از عبادت، سجده در پیشگاه ذات باری است که موجب پیوستگی به کانون ولایت کلیه می گردد و سِـرّ آن را از روان بزرگ و طبع گهربار پیامبر(ص) می توان برگرفت، عرفا دریافته اند پیاپی انوار عبادت بر اسرار و ارواح راه یافتگان جاری وآنان را از چشمة همیشه جوشان معرفت سیراب می سازد.

در این میدان با شکوه روحانی،مولوی چون کبوتری آسمانی به طیرانی ملکوتی در سماءِ بساطت و کلیات به پرواز در می آید و در سیر نزولی خود و بازگشت از مقام لاهوت یافته های خود را برای ساکنان عالم ناسوت به ارمغان می آورد وآن یافته های لطیف را با گوناگونی های عالم کثرت و زیبائی های این جهان تشبیه می نماید تا از آن طریق روانهای صفا یافته گرفتاران عالم خاک را به هیجان و شور شیدائی کشاند. لطائف روحانی خود را در قالب بدایع مثنوی در اذهان منعکس می نماید زیبائی های حیات انسان و نباتات و ظواهر شگفت حیات و بدایع عالم خلق را نشأت یافته از فیض مقدس می شناسد.جلوه های زیبائی راانتقاش یافته از بارگاه عالم غیب می داندکه در عالم ظهور پدید می آیند.

مولوی در ترانه های خود آهنگ جمع الجمعی می سُراید و به آن عشق می ورزد؛ عشقی حقیقی که پرده از رازهای هستی بر می دارد. عشق حقیقی انسانها را به خداوند چون مولانا به نظم درآورده و این موهبت روحانی را انتقاش یافته از عالمی می داند که روح در عالمِ غیب و روزِ اَلست دیدار کرده است.

ده وری ده رساقی وه لای مه حزووندا         له یل ئاسا بویه ر وه لای مه جنوونـدا

جامـی جـه صـه هبای دیای بالا که ت          ئـالـووده ی غـوبـار تـوز بــالا کــه ت

بـه و نـاز و عـیـشوه ویت پـیم ده ره              وه جه سته ی په ژمورده م ئیحیاکه ره

وه جـه ی«قــلب الاسـد» تـاوسـان دووری     فینک که ره وه جه سته ی مه هجووری

به لــکم شـه راره ی نـائـیـره ی فـیـراق         نه سـو چـنو ته مام سـه وزه ی ئیـشتیاق

بـه لام بـه و شـه ر تـه مـه یلت مودام          بو مـنـیـچ بـه و مـه یـلـه دنـیام وه کـام بو

برای عشق حقیقی نام زیبای لیلی برگزیده است، نامی که مجنون باآن جان شیفته خود را به شیدائی می کشانیده و خاطر خود را تسلی می داده است. او جمال کبریائی حقیقت را در نظر دارد که در آنسوی چهره ها به کرشمه گری پرداخته است. مولوی با صدای رسای خود یافته های عرشی را به گوش غفلت زدگان عالم ناسوت می رساند تا سر گشتگان وادی حیرت را بیدار سازد.جمعی از بهت زدگان به اشتباه آن نواها را خطابه ای صوری در وصف معشوقه های عالم جسمانی تصور کرده و با ترنم آنها غم هجرانهای خود را از یاد می برند هر چند از ادراک حقایقِ کلی عاجزند. مولوی درحقیقت مولانای زمان است و چون شمس در وصف مرشد خود غزلسرائی می کند:

جیلوه ی جه لای جام دله ی پر جه گه رد      فه رما ت پـی تـسبـیـح هـا روانــه م کـرد

په ری تو خاسه ن هه ر شام تا سه حه ر      هه ر ژماره ی وه صل بالای دلبه ر که ر

نه ک چون من وضوو وه هووناو ئـه سـته       خه م سـیواک نـمای مـه نیه تان به سته

نیشـته ی گوشه ی تار نماز خانه ی ده رد     روونه پـای مـیـحـراو هه نا سان سه رد

وه ی وضوو ونـمـاو و ه ی سـیواکه وه            جه ی گوشه ی میحراو مزگی پاکه وه

دانه ی مه رجانی ی هه رس مه هجووری       هونیـای تای کرژ رشته که ی دووری

په ی ژماره ی ذکر کزه ی ئـیش و نیش           کافیه ن ده یده م ته زبیحم په ی چـیش

ماموسامولوی چون مولانا انسان کامل را برزخ بین نور و ظلمت می داند و می فرماید انسان نه مشرق انوار است و نه مغرب اجسام در حالیکه روانش در اثر تماس با اضداد در عالم جسمانی بازتابی عالی از خود نشان می دهد و چون آیینه ای نورانی در کدورات هستی زیبائی ها را در ارواح دیگران منعکس می نماید تا آنگاه که روحش به پرواز درآید و در فضای عالم قدس به طیران پردازد و ولایتِ کلیه را دریابد.

 موعجیزه ی نه بی ئه ر موحه ققه قه     له لات که رامـات ئه ولیایچ حـه قه

وه لـی شـه خـصی که«عارف بالله»       « ماامکن » به ذات به صفات ئاگـاه

لطایف عالم ناسوت را چنان بیان می دارد که همگام با روان ترقی خواه انسان عقل سرگردان را به آرامش و تعدیل فکری بکشاند این هنر را چنان به نمایش می گذارد که متفکرین و متکلمین را به حیرت وا می دارد. عرفان نظری را با احکام شریعت آمیخته و تفکر وحیانی رابه روانهای طالب کمال می آموزد تا باعقل سلیم و فطرت پاک بر صراط مستقیم هدایت شوند و به دور از گرایشات فلسفی متشتت که آزار دهنده فطرت باشند به آرامش روانی و سعادت برسند. مولوی زاهدی پارسا بود و فقر اختیاری خود را بر مدیحه گوئی اغنیاء و حکام رجحان می داد، حاضر نبود قوم و دیار خود را ترک نماید و در شهرها به دربار سلاطین درآید درحالیکه فرهاد میرزای قاجار عموی ناصرالدین شاه اورا به تهران دعوت کرده بود تا در دربار ایشان زندگی کند ، او ثروت دنیا را بی ارزش می دانست در جائی که پاشایان عثمانی آرزومند دیدارش بودند و زیارت او را موجب نزول برکات میدانستند.

ماموسامولوی ، عقیدة مرضیه را دربیان اعتقادات کلامی اهل سنت به نظم درآورده در این کتاب مبحث ایمان و وحدت و صفات ثبوتیه خداوند را با استناد به آیات و احادیث بیان می دارد بحثی درباره وجود ووجوب دارد و ملائکه را توصیف می نماید و ایمان به پیامبران وکتب آسمانی را با زبان متکلمین بیان می دارد و در خاتمه خاتمیت حضرت رسول و حقانیت جانشینان ایشان راشرح می دهد.

نقل است ، چون کتاب را نوشت آن را به استادش ارائه داد تا با رابطة روحانی به خدمت حضرت رسول گرامی شرفیاب گردد و حقانیت مطالب کتاب را از ایشان بپرسد لذا حضرت سراج الدین بدون مطالعه کتاب و در حضور حاضرین به مراقبه پرداخت و سربرآورده،بیان فرمود، حضرت رسول (ص) من را به حقانیت مطالب کلامی کتاب بشارت داده اماچند و چند شعر آن را ناپسند دانسته اندکه باید از کتاب برداشته شوند و چون آن مطالب را بیان فرمودند وکتاب را گشودند،آن چند مطلب مندرج را مشاهده کردند و آن را از کتاب محو نمودند مولوی این مطالب رابه نظم بیان فرمودند.

در این اثر ارزنده نکات عقلی ونقلی راچنان با اشاره به آیات واحادیث به نظم درآورده اند که فحول از درک مفاهیم آن عاجز می مانند وگاه عقول مهذب از درک آن ناتوان میمانند کتاب را برای تعلیم اعتقادات دینی و بیان نکات و دقائق عرفانی به نظم آورده اند وبیان می دارند: برای تنویر دل لازم است درِکاخ بینش گشوده شود تا هر زمان که بارقه ای قلبی ساطع شد آن را روشنائی بخشد؛ منظومات ایشان چون فضیله و فوایح پر از نکات اعتقادی و تعلیمات دینی و اخلاقی همراه با رهنمودهای ادراکی صوفیه است. این آثار نشان دهندة احوال روحانی مولوی است که چون به وجد می آمده یافته ها را به شعر بیان نموده و چون مولانا نقشی افسونگر در اذهان مشتاقان این عوالم به تصویر کشیده است. معانی لطیفه را در بیان هستی وظهور و نیل به کمال در جهان به زبانی بیان نموده است که طایرِ عقل از پرواز در ساحت آن عاجز می ماند. تَفَـضّـَل بِـالـعَجَـل بِـالکَاسِ ساقی صـفای مـی نـمایـد وجـهِ بـاقـی بـه کـوری دو چـشم اهـل انـکار بکن کار و نوائـی را در این کـار زدیـده زنـگ ظـلـمـت را زُدایـد دلم تصـدیـق روئـیـت را نـماید در این نشـأت به امکانش بگیریم در آن نشأت وقوعش را بجوئیم و در پایان به مناجات می پردازد :

زبحث خود چه عرضی را رسـانـم          چـه سـانـم از خسـانم نـزکسانم

چو در خود بینم از بس روسیاهی         نـگنـجـد ای الـهـی یـا الـهـی

نـه تـو یابی چو من نا پخته کاری         نـه مـن یـابم چو تو آموزگاری

مولوی جزوه کوچکی به فارسی دارد که به بیان اصول طریقت نقشبندی می پردازد؛ بیشتر منظومات مولوی حاکی از علائق روحی ایشان است به مشایخ این طریقة علیه. مولوی زاهدی با فرهنگ و عارفی است دلسوخته که مورد احترام عُلمای زمان خود بوده و مردم عادی مراتب عُلوّ روحانی او را درک می نموده اند؛متفکری متألِه که مکاتبِ کلامی را شناخته بود به رموزات طریقت وصول الی الله آشنا بود. باید بگوئیم،با این شیوة تفکر بود که علمای اکراد توانستند چون ستارگان درخشانی در آسمان عرفان اسلامی ظاهر شوند. مولوی،منظوم عربی خود را بنام«فضیله»در اصول دین نوشته وکتاب «فوایح» را دربارة باورهای اسلامی به نظم درآورده است.کتاب گرانقدر ایشان که عقاید کلامی اهل سنت و جماعت را به نظم بیان نموده و مملو از نکات ادبی و آیات و اشاره به احادیث و روایات می باشد،کتاب «عقیدة مرضیه» است؛این کتاب درحقیقت شرح مقاصد سعد الدین تفتازانی ومواقف عضد الدین ایجی است. ابتدای کتاب را اینگونه آغاز می نماید :

 زوبده ی عه قیده خولا صه ی که لام       هه رله تو بو توس حه مد و ثه نای تام

هه رخوتی بوخوت بورهان وتیربه س      به شی خوی تیتکه ل نازی بکا که س

ای ذات هستی بخش،کسی جز تو نمی تواند آنگونه که می باشی تو را ثنا گوید همانگونه که رسول گرامی اسلام (ص) فرمود : « لا اَحصی ثَنا عَلَیک اَنتَ کَما اَثنَیَتَ عَلی َنفسُکَ » «تو خود دلیل و برهان قاطعی بر بودن خود می باشی و تنها خودت ذات خودت را می توانی بشناسی». مولوی به متابعت از قرآن مجید ، بشر را وادار به تفکر می نماید تا صفاتِ ازلیة حق را بشناسد و فیضِ تجلیلات او را در عالم ناسوت دریابد و با صفایِ دل به ایمانِ کشفی و شهودی برسد که عالیترین مرتبة یقین است.

که ناره ی صه حـرا نـادیـاری یه          

بینائـی عـقـوول ئـاو مـرواری یـه

«ضیق النفس» یه هه ناسه ی نایه     

دانش ده لیل پی«عِـرق النسـا»یـه

عیرفان به وانه حاصل که ی ده وی       

 به وپی ئه وصه حرا چلون ته ی ده وی

چاک وایه خه یال بی ته قریب نه که ین  

مه علوومه تو تو و ئیمه یچ خو ئیمه ین

در وصف مولوی باید چون مولانا زبان گشائیم و بگوئیم :

از هردو کـون گـوشـة عزلت گزیده ای         

بیرون زکفر و دین ره دیگرگرفته ای

زآن چشمة حیات که در کوی دوست بود  

 تا روز حشر ملک سـکنـدر گـرفته ای

***

هیـمای هه وای ئـه و قـه دیم په یمانه          په یمانه وه ک ئه هل هه وا په یمانه

توسه بووی مه ی پیت جام جانفیدای ریت       دل چـاوی وا لیت سابا بیت تا بیت

زوان وه بـی مـن وه سـه ر ته قـریردا           خامه وه بی ده س وه سه ر ته حـریردا

پیمان منظور سوگندی است که جمیع مردم در عالم الَست یاد کردند. عشق ازلی معبود که خلائق از جام شراب محبت او نوشیده اند مانند عشقهای مجازی نیست که اهل هوا و هوس دارند و با این پیمانه های این جهان آرزوپرستان قابل قیاس نمی باشد.در اینجا به بحث عشق انسانها نسبت به ذات حق می پردازد و چون مولانا به بیان نیستان ازلی وجود می پردازند.

وَ مـا خَـلَـقتُ هه س له قـورئاندا ده        فه رمویت له خه لق جن و انسـان دا

حیکمه ت عیباده ت « خالق الخلق» ه      ئه ویچ بی ئیمان هه بای مـوطـلـقـه

به ل ئه د نه ناسیه نـاوی عـیبـاده ت        به ل ته رده له فه یض فه وزوسه عاده ت

له که ی مونافات« لَکِی أُعرَف » چوو        ده سه مل له گـه ل «لَیعبُدُون» بـوو

حکمت حقیقی در عبادت خالصانه نهفته است و آن عبادت خاص بی ایمان واخلاص قلبی مقبول درگاه حق نخواهد شد. تاایمان درقلب مؤمن نباشد و با دیدة دل ذات حق رادرکائنات درنیابد نمی تواند عبادت کند. مولوی ایمان قلبی را اینگونه تعریف می نماید: شریعت ایمان باور قلبی انسانها به ذات غیب الغیوب است و آن باور باید چنان در درون انسان راسخ باشد که بی چون و چرا احکام الهی را اجرا نماید تا برای انسان رشد شخصیت و ملکات انسانی به ارمغان آورد و سجایائی چون شرم و راستگوئی را ملکة شخصیت او نماید؛ زیرا با علوم ظاهری صرف، نیل به آنها امکان ندارد و بلکه باور و یقین قلبی است که آن نورانیت را پدید می آورد. وجود وجوب از دیدگاه مولوی: اصولیون می گویند: نظر آن است که از را منطق و یافته های علمی و احساسی برای انسان حاصل گردد تا از راه یافته ها به کنهِ نایافته ها برسد و این در عقلیات وارد است، همانگونه که کشف و شهود قلبی به دور از حسیات و علوم ظاهری با فراست قلبی درک می گردد. مولانای رومی می فرماید: عـقـل، دو عقل است اول مکسـبـی که درآموزی چو در مکتب سبــی ازکتاب و اوستـاد و ذکـر و فـکـر از معانی وز علـوم خوب و بـکـر عـقـل تو افـزون شـود بر دیگـران لـیک تو باشی زحفظ آن گــران عـقـل دیگر بخـشـش یزدان بُـَود چشمة آن در مـیان جــان بـُـَود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نی شود گنـده نه دیـرینـه نه زرد از درون خویشتن جـو چـشمه را تا رهـی از مـنـت هر نـاســزا مولوی کرد می فرماید:

عه قل صاحب سوود بو ئه دای مه قصود / له دووای ته صه ور مه عناکه ی مه وجوود

عقل و هوشی که برای رشد دادن به شخصیت انسان کارائی دارد این است که انسان اول حقیقت خود را با آن بشناسد و معنای وجود را درک کند و بعد بداند که وجود دو نوع است: واجب و ممکن ؛ ولذا غیر از این دو مرتبه نمی توان شق سومی برای آن تصور کرد. واجب،مرتبة اولیة وجود است که نبودن آن خود محال است و عدم در آن راه ندارد یعنی هستی عینیتی غیر قابل انکار است و اگر انسان منکر هستی و وجود باشد باید وجود مادی و محدود خود را نیز نفی کند؛ بخش دوم که ممکن است،آن است که نفی و عدم به آن راه دارد اما ناقض آن بطور کلی نتواند بود، مثل ممکن بودن موجود است که ارادة خداوند بر آن است تا باشند و ظاهر گردند. مولوی شرحی دربارة حدوث و امکان دارد و در این باره می فرماید که ماسوای الله جمله محتاج علت می باشند اما نباید خداوند را علت العلل خواند زیرا او ذاتی معلّ و مبری از این توهمات است؛ علت و معلولات را در محدثات می توان تصور نمود، حال چه امکان داشته باشد و چه تصوری ذهنی باشد؛ ایمان را باوری قلبی و یقینی می داند که در درون انگیزة عبادت را برای عبد فراهم نماید تا او به صورت فطری به آن نورانیت درونی عشق بورزد و بدور از ریا و کسالت فرامین الهی را اجرا نماید و خود آن مرتبه موجب بروز کمالات نفسانی در عابد خواهد شد چون حیا و وفا و اخلاق حسنه و راستگوئی و شجاعت و ایثارگری، به قول پیامبر(ص) که از عالم غیب بر قلب ایشان الهام شده است. مولوی در تمام طول عمر با برکت خود سعی کرد باورهای سادة دین اسلام را همراه با ساده زیستی و صیانت از فرهنگ قومی  حفظ نماید. خدایش بیامرزاد و روان نیرومندش همواره منور به انوار الهی باد.

 درپايان مقاله  یک غزل زيباي عرفاني از ماموسا مولوي همراه با توضيح وترجمه آورده مي شود.

 مولوي يكي از مريدان وارادتمندان شيخ عثمان سراج الدين تويله اي رهبر طريقت نقشبندي بوده است. شيخ سراج الدين نيز علاقمندي  فراواني به مولوي داشته است. روزي شيخ سراج الدين نامه اي به مولوي مي نويسد وازاو به دليل غيبت طولاني اش گلايه مند است.مضمون نامه اش اين دوبيت شعر است:

 یا کاغـه‌ز بڕیان یا مـه‌لا مـه‌رده‌ن   یاخۆعارته‌ن دۆس وه‌ یادکه‌رده‌ن

 غه‌مگین مه‌نیشه‌غه‌م بده‌روه‌باد   فه‌ڵه‌ک نمازۆ که‌س وه‌خاترشاد

 يا كاغذي براي نوشتن نامه نمانده ، يا كاتب(كسي كه نامه رابنويسد) فوت كرده است ويا اينكه عارت مي آيد ازدوست خود يادي بكني. غمگين درگوشه اي منشين وغم وغصه را به بادبسپارزيرا كه فلك شادي را تا ابد براي كسي نمي گذارد.

مولوي درپاسخ اين دوبيت شعر ، قصيده نسبتاًبلندي دروصف شيخ سراج الدين مي سرايد. اين اشعاربه زبان هورامي و بسيارنغز ، زيبا ودرنهايت اخلاص وعرفان سروده شده اند.

درابتدا به تعريف وتمجيد شيخ وجايگاه معنوي وروحاني او مي پردازد. سپس درپاسخ به نامه ودوبيت شعرايشان دليل طولاني شدن مدت عدم حضوروننوشتن نامه خود را اينگونه شرح مي دهد:

 اولاً من كسي نيستم كه ادعا كنم دوست شما هستم .اين شماييد كه مختاريد مرا بيگانه ويا دوست خودبخوانيد.

دوم اينكه اگر گدايي مانندمن هرروز ازشما يادي بكند هنرنكرده است بلكه عادت و وظيفه خود را به جاآورده است. اما شيخي چون شما كه فرد اعلامرتبه اي هستيد ، اگر برخي اوقات ازكسي چون من يادي بكند مايه تعجب وكاري خارق العاده است . اي شيخ شما دائم درضمير وخاطر من نقش بسته ايد.بنابراين چه حاجت است كه دست به قلم ببرم وبرايت نامه بنويسم .زيرا نوشتن نامه براي كسي خوب است كه تازه ازجوي ياروضو گرفته باشد ( تازه تمسك كرده باشد) . درحاليكه من ازگذشته هاي دور به ميلت مست و جانفداي روز الست (روزازل)هستم

سوم غمگيني من به دليل خجلت وشرمساري است وخجلتم براثر بارسنگين غفلت وگناهان است. دوستان همه باتوشه پر بارسفررابستند ومست باده عشق ازصافي عبوركردند امامن مانند دُرد (دُرد يعني ته مانده ونخاله مانده داخل جام شراب) هنوزمانده ام. من  گياه پژمرده اي هستم كه به اميدباران لطف توچشم انتظارايستاده ام. شما كه ازانگشتانت رحمت الهي مي چكد چرا چند قطره اي ازاين رحمت را برصورت من كه درخواب غفلتم نميريزي تا هوشيارشوم؟ (رشحه يعني قطرات آبي كه ازسرانگشتان مي چكد) اميدوارم خداوند تقديرش چنان باشد كه من وشمارا ازدست من وتويي برهاند شما ناخودآگاه ومدام لطفت نسبت به من زيادباشد ومن نيز ناخودآگاه روحم به خدمت شما شادشود.  دراين اشعار زيبايي شعر هورامي كه به شيوه عرفاني سروده شده است به خوبي نمايانگر مي شود.

واينك متن اشعار:

   

 شێخی ده‌وڵه‌مه‌ن به‌هره‌ی سه‌رمه‌دی  

یاگه‌ی حه‌قیقیه‌ت جلوه‌ی ئه‌حمـه‌دی

 جـه ‌شـه‌و هـه‌وارگـه‌ی  فـه‌نا ویــه‌رده‌     

پای هــه‌رده‌ی بـه‌قـا یاتاغگـه‌کــه‌رده‌

 مۆته‌سێف به‌وه‌سف شه‌ئنی وسفاتی  

   مۆشـه‌ڕه‌ف بـه‌فـه‌یز تـه‌جـه‌للای زاتی

 خـه‌لیفـه‌ی سه‌دای (ادن) شنـه‌فتــه‌        

بـه‌ڵـه‌د نـه ‌سارای ئـه‌توار هــه‌فتــه‌

 واسێته‌ی ڕاگه‌ی به‌ین عێلمووعه‌ین         

ساحیب جه‌ناحه‌ین‌ یه‌عنێ ذي النورين

 پیـر پاک جـه‌ گـه‌رد خاک ناسـووتـی        

  مه‌نزڵگه‌ی سه‌ربه‌رزسه‌رمه‌له‌کووتی

 دڵ وه ‌نـه‌وای بـه‌زم جـه‌بـه‌رووت ئاوا           

 سێـراوێ  سـه‌راو  لاهــووتی مـاوا

 (  جسمـــا لدینــا ، روحــا لدیــه  )‌          

 دائێـــره‌ی  ته‌مـام   ( منـه‌ الیـه‌ )

 بێ ته‌لوین نه‌سای ته‌مکین دامه‌کین       

   (    روح الله    روحـــه آميــن    )

 نامـه‌ ی رۆح ئـه‌فزای شیرینت یاوا

 دڵ وه مه‌ردۆمه‌ک دوو دیده‌ش ساوا

 تۆی ده‌روون وه‌نوور سه‌فادا په‌رداخ

 بۆی ئاشناییـم دا نه ‌ڕووی ده‌مــاخ

 ده‌رگای حۆقه‌ی لاڵ دانه‌ت شکاوان

 جه‌ڕووی لۆتفه‌وه‌ ئینه‌ت فه‌رماوان:

 یا کاغـه‌ز بڕیـان یـا مـه‌لا مــه‌رده‌ن

 یاخـۆ عارته‌ن دۆس به‌یاد کـه‌رده‌ن

 غه‌مگین مه‌نیشـه‌ غه‌م بده‌ر وه‌باد

فه‌ڵـه‌ک نمـازۆ کـه‌س وه‌ خاتر شاد

 ئه‌وه‌ڵ من کێنـان وجوودم جـه‌ کۆن

واچوون دۆسه‌نان شه‌رت قه‌بووڵ تۆن

 ئـه‌ر وه ‌بێگانــه‌ وه‌ر خۆێشـم زانـی

تۆ حـه‌سـاوه‌نـی هـه‌رچێوم وانـی

 دۆوه‌م چون که‌سێ گه‌دایی کێش بۆ

یادی تـه‌وازۆع خه‌سڵـه‌تی وێش بۆ

 ئـه‌ر بارۆ نـه‌ دڵ تــه‌وازۆع کـه‌رده‌ن

هـه‌ر عاده‌تی وێش بـه‌جا ئاورده‌ن

 به‌ڵام هه‌رکه‌سێ شێخی مێساله‌ن

عاده‌ت ئێستێغناو شێوه‌ش جه‌لاله‌ن

 ئـه‌رجارجارێ نام چـوون منێ بـه‌رؤ

خـرق العـاده‌تـێ  زاهێـر مـه‌کــه‌رۆ

 ئه‌ر ڕازیت وه‌ یادخه‌سته‌ی دڵگیری

یا شێخ تۆ دایێم نـه‌قشی زه‌میـری

 چ حاجه‌ته‌ن ده‌س په‌ی قه‌ڵه‌م به‌روو

نیادم  نمـه‌شی چـه‌ نیت یـاد کـه‌روون

 په‌ی که‌سێ خاسه‌ن نامه‌ی جه‌حۆب که‌یل

تازه‌ بساـنـۆ وزوو جـه‌ جـۆی مـه‌یـل

خۆمن هه‌رجه‌زوو وه‌مه‌یلت مه‌ستم

هه‌رجانفداکه‌ی ڕۆکه‌ی ئـه‌لـه‌ستـم

سێ یه‌م غه‌مگینیم جه‌ده‌س خه‌جڵه‌ته‌ن        

خه‌جڵه‌تمجه‌ده‌س سه‌ختی غه‌فڵه‌ته‌ن

 یاران وێنـه‌ی ساف مـه‌ی وه‌ کامـه‌وه‌             

 ویه‌رده‌ن چوون دۆرد هه‌رمن مامـه‌وه‌

 گیای په‌ژمۆرده‌ی ته‌ژنه‌که‌ی بێ شۆم            

چـه‌مـه‌ڕای  وارای هـه‌ور  لۆتفـی تۆم

 تۆده‌س وه‌ڕه‌شحه‌ی ڕه‌حمه‌ت په‌یاپه‌ی      

من وه‌ی پڕخاوی حه‌یفه‌ن یه‌ تاکـه‌ی

 تـه‌نیــای حـه‌قیقـی نـه‌ردێ بشـانۆ           

مـن وو تۆ جـه‌ده‌س من ووتـۆ سـانۆ

 تـۆ بێ تـۆ لـۆتفت پـه‌ی من زیاد بـۆ         

من بێ من ڕۆحم وه‌خزمه‌ت شادبۆ

 

به‌ قلم شیخ محمدیوسف بغدادی

 

کلیک کنید:

  اشعار عرفانـی ماموسـا مولوی ۱             اشعـار عرفانی ماموسا مولـوی۲  

  اشعـار عرفانی ماموسا مـولوی ۳              اشعـار عرفانی ماموسا مولوی ۴